شنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۳

.::اي فرزند آدم::.

سلام اين دفعه از كجا شروع كنم؟آهان...از گرماي50درجه يا شايدم بيشتر دماي هواي آبادان و شرجي هاش!!!...وحشتناكه...من بعضي وقتها كه صبح ميرم تو باغ و ميام خيس عرق ميشم...بيچاره اونايي كه كارشون بيرونه و توي آفتاب بايد كا كنن...هلاك ميشن بدبختها...تابستون توي آبادان آدم به دلش ميمونه كه يه روز صبح كه از خواب پاميشي شيرآب رو كه باز ميكني يه آب خنك به صورتت بزني...يا وقتي ميري حمام ديگه نگران اين نيستي كه آب يخ كنه...خلاصه اينكه تابستون زير باد خنك كولر گازي خيلي مي چسبه!!!باور نميكند؟ميتونيد بياين ولي عواقب جانبي مسوليتش با خودتون!...راستي قسمت موزيك سايت هم راه افتاد...تعداد آهنگهاش كمه ولي بهتر از هيچيه...هر آهنگي رو ميخواين بگين كه اگه بتونم بذارم رو سايت
امروز بازي ايران رو ديدين؟...عجب بازي بود...سكتمون دادن تا اين كره اي ها رو بردن...ماشالله مهدوي كيا...ماشالله ايران
چند روز پيش يكي از اين برنامه هاي دالود رو نصب كردم...داشتم يه فاي 48مگي رو دانلود ميكردم...با زور بعد 2ساعت 20مگش رو دانلود كردم...گفتم اگه نت هم قطع شد مشكلي نيست...ولي يه مشكلي پيش اومد مجبور شدم ريست كنم بعد كه اومدم بقيه فايل رو دانلود كنم...انگار قبلا هيچي دانلود نكرده بودم...اينقدر حالم گرفت كه كل برنامه دانلود رو پاك كردم...و بي خيال اون فايل هم شدم...
زلزله بم كه مياد يه آباداني از زير آوار بلند ميشه ميگه:«من از همه مردم ايران و بخصوص مردم بم معذرت ميخوام!»بش ميگن چرا؟آبادانيه ميگه:«چون من ديشب موبايلم رو رو ويبره گذاشته بودم زنگ زد زلزله شد!»:دي
...اي فرزند آدم
آيا دلت نميخواهد به دبدارم بيايي؟آيا دلت براي من تنگ نشده است؟آبا نميخواهي جامه نو بپوشي وخود را خوشبو كني و هديه اي برداري و شاخه گلي در دست بگيري و به خانه معشوق رهسپار شوي؟
آراستگي اولياي من براي ديدارم خشوع و خاكساري دلهاي آنهاست.زينت دوستانم برا ملاقات من فروتني بدنهايشان و خضوع اندام و اجسام ايشان است.هديه ايشان قطره هاي اشكي است كه از ديدگان خود فرو مي ريزند و آرايش ايشان سرمه حزن و اندوهي است كه در ميان خنده هاي بي خبران بر ديده خود كشيده اند.از«كتاب تنهايي»محمد رضا زايري

دوشنبه، مرداد ۰۵، ۱۳۸۳

.::تروريسم مقدس::.

سلام...سي دي سخنراني3خرداد دكتر عباسي رو توي دانشگاه تهران ديدين؟...خيلي باحاله...اين دكتر عباسي رييس مركز دكترينال امنيت استراتژيك(يه همچين چيزايي) كشوره...اسم سي دي اينه:(اسراييل به چه درد ميخورد؟ يا جمهوري اسلامي به چه درد ميخورد؟) اين قدر اين بشذ باحال صحبت ميكنه كه نگو:دي...خيلي هم تند ميره...يه جاش هست ميگه:وقتي جنايات اسراييل رو مثلا بحرين و قطر و ژاپن و بوركينافاسو محكوم ميكنن جمهوري اسلامي هم محكوم ميكنه پس چه فرقي بين اون كشور بوركينافاسو و جمهوري اسلاميه؟...راستي يه چيز ديگه هم درباره خود اين دكتر عباسي بگم...اين طراح پليس 110هم هست!...من كه شنيدم تو تهران سي دي اين سخنرانيش زياده...اگه بتونين گير بيارن و نيگاه كنين خيلي كيف ميكنين!...بدون هيچ ترسي حرفاش و ميزنه...حوصله ندارم وگرنه تمام متن سخنرانيش رو مينوشتم...حال كردم با حرفايي كه به آمركا و انگليس و اسراييل ميزنه...
اگه خدا بخواد تا يه چند وقت ديگه قسمت موزيك سايت رو هم راه ميندازم!...تا ببينم چي ميشه...
راستي كسايي كه لينك داده بودن بگن چون من يادم نيست...اگه اسمتون تو اين ليست كناري نيست بگين...
كتاب :چشم اندازي بر حكومت امام زمان رو خوندين؟...خيلي جالبه...اين بخونين:دي...
ديگه چي بگم؟؟؟
آهان اگه هم ميخواين بدونين چرا تيتر اين مطلب رو گذاشتم تروريسم مقدس برين سي دي سخنراني دكتر عباسي رو گير بيارين...
بابا من امروز چه گيري دادم به اين......ي 




یکشنبه، تیر ۲۸، ۱۳۸۳

اگه خدا بخواد

منم مث آدم ديگه بتونم بنويسم!...ديگه خسته شدم از بس گشتم دنبال مووبل تايپ...ماجراش طولاني و منم اصلا حوصله تعريف كردنش رو ندارم...خوب از كجا بگم؟...آهان...سه شنبه پيش رفتيم قزوين عقد دختر داييم...البت من به عنوان باديگارد رفتم!...باديگاردپدربزرگم...بليط قطار كه از خرمشهر گيرمون نيومد...بايد ميرفتم اهواز با قطار سبز ميرفتيم...آقا چشمتون روز بد نبينه...مرديم تا رسيديم تهران...و من همونجا  بود كه گفتم:ديگه پشت دستم رو داغ ميكنم كه تا مجبور نشم؛سوار قطار نشم:سوار هرچي بشم خيالي نيست لااقل سوار اين يكي نشم!...اونجا هم برادر و خواهر گرامي به استقبال اومدن...من گفتم برگشتنه عمرن با قطار بيام...ديگه آق داداش رفت بليط رو پس داد و رفت بليط هواپيما گرفت برا اهواز!كه اينم بحثش زياده...كه بماند...بعد هم با قطارهاي اتوبوسي رفتيم قزوين...كه اين سفر از آبادان تا قزوين24ساعت دقيق طول كشيد!!!و اما عقد...نميخوام توضح بدم كه چه جوري بود...برگشتنه رو هم نميخوام توضيح بدم...ميخوام بگم...شرم و حيا؛غيرت همه از بين رفته...چه چيزايي كه نديدم...بعد ميگيم چرا زلزله مياد...به خدا حقمونه...زنا و دخترا كه ديگه محرم نامحرم سرشون نميشه...مردها هم كه ديگه غيرت ندارن...نميدونم اينا چه جوري ميذارن جلو مردهاي ديگه با اين لباس و سر و وضع بيان...خدا بحمون رحم كنه...خوب بگذريم(هر چند كه نباد از اين موضوع گذشت!)...اونجا كاري كردن كه من مجبود شدم دم به دقيقه صدقه بدم!...يه سري از مهموناشون كه من نميشناختمشون...صبح اومدن...يكيشون گفت شما پسر فلاني هستي؟گفتم بله؛گفت ماشالله!...بعد ديدم داره از مامانم ميپرسه چند سالمه...وقتي رفتم نزديك تر گفت تو دوماد مني!(البت ميخواستن سربهسر من بذارن)...مامانم گفت نه با دخترت همسنن...اون به من گفت نا مامانت دروغ ميگه تو 5ماه بزرگتري!...و اين ماجرا تا آخرين دقايقي كه من اونجا بودم ادامه داشت!...به غير از اين(تعريف از خود نباشه)هر كي ميرسيد به مامان ميگفت واي پسرت چه خوشگله...و من هم هي به تخته بزن و هي صدقه بده كه يه وقت بلايي سرم نياد!...و من اينجا بود كه تصميم گرفتم زياد تهران و اون طرفها نرم كه كار دستم ميدن!...الان كه دارم اين متن رو مينويسم تمام بدنم درد ميكنه...به خاطر اينكه كلي از پله ها بالا پايين كردم...نه با دست خالي...يا صندلي بالا پايين ميبرديم...يه ميز...يا هر چيز ديگه...خوب ديگه...من ديگه نا ندارم بيشتر از اين بنويسم...تا همين جاش هم كلي چيزها رو نگفتم...ايشالا بتونم اين وبلاگ رو ديگه حفظ كنم و ادامه بدم...

دوشنبه، تیر ۲۲، ۱۳۸۳

به نام خدا

يك دو سه