اگه خدا بخواد
منم مث آدم ديگه بتونم بنويسم!...ديگه خسته شدم از بس گشتم دنبال مووبل تايپ...ماجراش طولاني و منم اصلا حوصله تعريف كردنش رو ندارم...خوب از كجا بگم؟...آهان...سه شنبه پيش رفتيم قزوين عقد دختر داييم...البت من به عنوان باديگارد رفتم!...باديگاردپدربزرگم...بليط قطار كه از خرمشهر گيرمون نيومد...بايد ميرفتم اهواز با قطار سبز ميرفتيم...آقا چشمتون روز بد نبينه...مرديم تا رسيديم تهران...و من همونجا بود كه گفتم:ديگه پشت دستم رو داغ ميكنم كه تا مجبور نشم؛سوار قطار نشم:سوار هرچي بشم خيالي نيست لااقل سوار اين يكي نشم!...اونجا هم برادر و خواهر گرامي به استقبال اومدن...من گفتم برگشتنه عمرن با قطار بيام...ديگه آق داداش رفت بليط رو پس داد و رفت بليط هواپيما گرفت برا اهواز!كه اينم بحثش زياده...كه بماند...بعد هم با قطارهاي اتوبوسي رفتيم قزوين...كه اين سفر از آبادان تا قزوين24ساعت دقيق طول كشيد!!!و اما عقد...نميخوام توضح بدم كه چه جوري بود...برگشتنه رو هم نميخوام توضيح بدم...ميخوام بگم...شرم و حيا؛غيرت همه از بين رفته...چه چيزايي كه نديدم...بعد ميگيم چرا زلزله مياد...به خدا حقمونه...زنا و دخترا كه ديگه محرم نامحرم سرشون نميشه...مردها هم كه ديگه غيرت ندارن...نميدونم اينا چه جوري ميذارن جلو مردهاي ديگه با اين لباس و سر و وضع بيان...خدا بحمون رحم كنه...خوب بگذريم(هر چند كه نباد از اين موضوع گذشت!)...اونجا كاري كردن كه من مجبود شدم دم به دقيقه صدقه بدم!...يه سري از مهموناشون كه من نميشناختمشون...صبح اومدن...يكيشون گفت شما پسر فلاني هستي؟گفتم بله؛گفت ماشالله!...بعد ديدم داره از مامانم ميپرسه چند سالمه...وقتي رفتم نزديك تر گفت تو دوماد مني!(البت ميخواستن سربهسر من بذارن)...مامانم گفت نه با دخترت همسنن...اون به من گفت نا مامانت دروغ ميگه تو 5ماه بزرگتري!...و اين ماجرا تا آخرين دقايقي كه من اونجا بودم ادامه داشت!...به غير از اين(تعريف از خود نباشه)هر كي ميرسيد به مامان ميگفت واي پسرت چه خوشگله...و من هم هي به تخته بزن و هي صدقه بده كه يه وقت بلايي سرم نياد!...و من اينجا بود كه تصميم گرفتم زياد تهران و اون طرفها نرم كه كار دستم ميدن!...الان كه دارم اين متن رو مينويسم تمام بدنم درد ميكنه...به خاطر اينكه كلي از پله ها بالا پايين كردم...نه با دست خالي...يا صندلي بالا پايين ميبرديم...يه ميز...يا هر چيز ديگه...خوب ديگه...من ديگه نا ندارم بيشتر از اين بنويسم...تا همين جاش هم كلي چيزها رو نگفتم...ايشالا بتونم اين وبلاگ رو ديگه حفظ كنم و ادامه بدم...