سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۵

.::پرچمی، برفراز آن بلندا::.

...سلام
فیلم این هفته سنما ماوراء خیلی قشنگ بود...اسم فیلم پروانه بود به ساخته فیلیپو مویلی(نه حالا خیلی میشناسمش و فیلم شناسم!)...ولی خداییش خیلی ناز بود..
.الزا(یه دختر 8ساله است): این پروانهه چقدر زنده می مونه؟
مرد(میگم مرد چون گفت بم نگو پیرمرد! فکر کنم اسمش جیونی بود!؟): سه روز و سه شب
الزا: چه کم!
مرد: ولی یه عمره،عمر پروانه ای.
--------------
امتحانا دیگه کم کم داره شروع می شه...از یک خرداد...دو سه تا درس هستن که یه خورده باهاشون مشکل دارم...البته ن فقط من بلکه کل کلاس احتمالا:دی
--------------
امسالم باز مث سالهای پیش نشد برم نمایشگاه کتاب خیلی بد شد...هرچنر که میگن قیمتاش زیاد فرق نمی کنه ولی همین که کلی کتاب هست که تو شهر خودت پیدا نمی کنی خودش خیلیه...امسال که نشد...ساله دیگه هم که حتما نمیشه:دی...ببینیم شاید دانشگاه، تهران قبول شدم(اوه اوه) اون موقع میشه برم؟
--------------
امشب داره می ره...ولی قرار شده فقط برا یه هفته بره...نکنه بیشتر بشه ها!!!...وقت رفتنش چقدر دلم گرفت
--------------
فردا میاد!...یه ینده خدایی که...دیگه نمی تونه تحمل کنه دوری رو:دی...
--------------
دخمل کولولویی که دیروز به دنیا اومدی...خوش اومدی...
به مامان و باباش: تبریک می گم!...همون اسمی که اول انتخاب کرده بودین قشنگ بود،همون رو بذارین(بچه مگه فضولی؟:دی)
--------------
کی قصه های خوب برای بچه های خوب یادشه؟!...مهدی آذر یزدی...عجب روزگاری داشتیم با این کتابها...
--------------
روزگاری در شهر دور دستی به نام ویرانی پادشاهی حکومت می کرد که هم توانا بود و هم دانا.مردمان از توانایی اش می ترسیدند و به سبب دانایی اش دوستش می داشتند.
در میان این شهر چاهی بود که آب سرد و زلالی داشت و همه مردم شهر از آن می نوشیدند، حتی پادشاه و درباریانش؛ زیرا که چاه دیگری نبود.
یک شب هنگامی که همه در خواب بودند، جادوگری وارد شهر شد و هفت قطره از مایع شگفتی در چاه ریخت و گفت«از این ساعت به بعد هرکه از این آب بنوشد دیوانه می شود.»
بامداد فردا همه ی ساکنان شهر، به جز پادشاه و وزیرش، از چاه آب نوشیدند و دیوانه شدند،چنان که جادوگر گفته بود.
آن روز مردمان در کوچه های باریک و در بازارها کاری نداشتند جز اینکه با هم نجوا کنند«پادشا ما دیوانه است.پادشاه ما و وزیرش عقل شان را از دست داده اند.یقین است که ما نمی توانیم به حکومت پادشاه دیوانه تن در دهیم.باید او را سرنگون کنیم.»
آن شب پادشاه فرمود تا یک جام زرین از آب چاه پر کنند.وقتی که جام را آوردند، از آن نوشید و به وزیرش داد تا او هم بنوشد.
از آن شهر دوردست ویرانی غریو شادی برخاست، زیرا که پادشاه و وزیرش عقل شان را بازیافته بودند.
«پیامبر و دیوانه»
--------------
نمی دونم این متن رو که این روزها خیلی بین وبلاگها پیدا میشه(یعنی کپی مکنن) دیدین یا نه...متنی که همه اش از اولین کارهایی که در جهان ایرانیان در گذشته انجام داده اند...به نظر من درسته که تو گذشته ابر قدرتی بودیم...ولی الان کافیه یه چرخ تو همین اینترنت بزنی و سرچ کنی ببینی درباره ایران چی بت میگه؟...درسته که باید گذشته مون رو به یاد داشته باشیم...ولی اگه سعی و تلاشمون این باشه که به اون قدرت برگردیم نه اینکه همه اش بگیم ما فلان بودیم!