دوشنبه، مرداد ۰۲، ۱۳۸۵

.::حالا تو بی نهایتی::.

...سلام
...سردرگمی، پی بردن به یه اشتباه...شاید اشتباه!...تو کف خودت هی غوطه(غوته؟قوته؟قوطه؟)ور باشی...بد دردیه
----------
یه چیزی ازتون می خوام...می دونم سخته اونم با این گرما...ولی می گم... تصور کنید الان زمستونه،یه ژاکت پشمی تنتونه،روی یه صندلی چوبی نشستین و دارین یه چایی داغ می خورین..به چه چیزی فکر می کنین اون موقع؟...شاید یه جور مسابقه یا نه بگم نظرسنجی بهتره...به سه تا چیز می تونین فکر کنین...و از اون سه تا به یه نتیجه برسید...
----------
The Blood کلیک کنید
!!!دشداشه هایی برای پرچم تسلیم
جز این این عربها کاری نمی کنن...روزی همچین به ذلت بیفتن این عربهای خفه خونن گرفته باز اسرائیل دشمنه! اینا که از دشمن هم...لا اله الا الله
دنیای کثیفی است نازنین...جنایت علیه بشریت مگه دیگه چه معنایی می تونه داشته باشه؟آهای اونایی که از نقض حقوق بشر توی ایران دم میزدین...پس چرا حالا حناق گرفتین؟...با حق وتو فرش قرمز پهن می کنن جلوی تانک های اسرائیل...واقعا دنیای کثیفی است
می دونی نگرانیم از اینه که مث جریان عراق نشه...هی گفتن آمریکا عمرا بگیره عراق رو بیاد تو عراق فلان میشه بهمان می شه ولی هیچی نشد حالا می گم نکنه خدایی نکرده بازم اونجوری بشه
اللهم عجل لولیک الفرج
----------
و باز یک کتاب دیگه که عروس و دوماد از ماه عسل برام آوردن!...اسمش هست "شطرنج با ماشین قیامت" هنوز شروعش نکردم...یعنی حوصله اش رو هم ندارم!! البته اگه شروعش کنم و جذاب باشه که دیگه هیچی و مطمئن باشید که حتی یک کلمه از اون رو اینجا نمی نویسم چون اولش نوشته "نقل و چاپ نوشته ها منوط به اجازه کتبی از ناشر است." منم که قانون مدار
----------
عصر یخ یک به نظرم قشنگتر از دوش بود...توی دو فقط بدبخت این سنجابه بامزه اش کرده بود...یه جا هم اونجا که سید حال می کرد وقتی بش احترام می ذاشتن
----------
ترانه ای روی زمین افتاده بود. قناری کوچکی آن را برداشت و در گلوی نازک خود ریخت. ترانه در قناری جاری شد. با او در آمیخت. ترانه آب شد. ترانه خون شد. ترانه نفس شد و زندگی.
قناری ترانه را سر داد. ترانه از گلوی قناری به اوج رسید. ترانه معنا یافت. ترانه جان گرفت. قناری نیز؛ و همه دانستند که از این پس ترانه، بودن است. ترانه، هستی است. ترانه، جان قناری است.
ایمان، ترانه آدمی ست. قناری بی ترانه می میرد و آدمی بی ایمان.
"بال هایت را کجا جا گذاشتی؟"
----------
نه چشم دل به سوئی
نه باده در سبوئی
که تر کنم گلویی
به یاد آشنا من
ستاره ها نهفته ام در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من، هوای گریه با من
نه بسته ام به کس دل
نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج رها رها رها من
ز من هر آنکه او دور
چو دل به سینه نزدیک
به من هرآنکه نزدیک
از او جدا جدا من
----------
اما عزیز کوچکم! تو بزرگی، بزرگتر از آن چه فکر می کنی. حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی. رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده ای. راستی یادت باشد تا وقتی که می خواهی به چشم بیایی، دیده نمی شوی. خودت را از چشم ها پنهان کن تا دیده شوی.
"هر قاصدکی یک پیامبر است"
-----------
:اضافه شده
آخه چرا؟مگه قرار نذاشتیم هان؟پس چرا الان؟الانی که من خودم به اندازه ی کافی فکرم مشغول هست و اعصاب مصاب داره کم کم می ریزه به هم!! نه رسمش نبود...هرچند می دونم اول من رسم رو به جا نیاوردم که تو هم زدی زیر قولت...دیدنش خیلی غیرمنتظره بود برام...اونم بعد چندماه...مگه قرار نبود دیگه نبینمش؟می دونم می دونم تقصیر خودمه که...اه...لعنت به این زندگی...لعنت به این دوسالی که حالا که فکرشو می کنم میبینم اشتباه اومدم...دوسال اشتباه!...دور برگردون هم نیست...عقب عقب هم نمیشه رفت...پس دیگه فرقی نمی کنه...من که اشتیاقی به مقصد این را ندارم...پس فعلا می ایستم...اگه هم بخوام ادامه بدم..یواش می رم...شاید این تصمیمم هم دیوونگی باشه...شاید بعدا باز هم پشیمون شم...نمی دونم...یه بار تیتر مطلبم رو زده بودم "بالشی نرم از وجدان پاک" حالا اصلا اون حس رو ندارم
شنیدی به یکی میگن چرا پریشان احوالی؟