.::شش هایی مملو از اندیشه ی حیات::.
...سلام
میلاد امام علی(ع) مبارک باد
روز پدر هم مبارک
----------
دیده بگشا ای به شهد مرگ نوشینت رضا
دیده بگشا بر عدم ای مستی هستی فزا
دیده بگشا ای پس از سوء القضا حسن القضا
دیده بگشا از کرم رنجور دردستان علی
بحر مروارد غم گنجور مردستان علی
دیده بگشا رنج انسان ماند و سیل اشک و آه
کبر پستان بین جام جهل و فرجام گناه
تیر و ترکش، خون و آتش، خشم سرکش، بیم چاه
دیده بگشا بر ستم در این فریبستان علی
شمع شب های دژم ماه غریبستان علی
دیده بگشا نقش انسان ماند با جامی تهی
سوخت لاله مرد لیلی خشک شد سرو سهی
ز آگهی مان جهل ماند و جهل ماند از آگهی
دیده بگشا ای صنم ای ساقی مستان علی
تیره شد از بیش و کم آیینه ی هستان علی
----------
برای یه جشنی(که به مناسبت میلاد امام بود)یه بنر 3×4 متر زدم...دادم به خودشون که ببرن چاپ کنن...شب با کلی ذوق و شوق رفتم(جایی که کلی وقت بود نرفته بودم) ببینم چی از آب دراومده...نبود!...چاپش نکرده بودن...دلم سوخت
برداشتم اومدم خونه
----------
بنده خدا از تهران پا شده بود اومده بود تا منو نصیحت کنه درس بخونم و برام به قول خودش برنامه ریزی کنه!...به جایی رسید که گفت تو باید این سؤال ها بعد از کنکور بیاد سراغت الان موقع خوبی نیومده!!!
ها ها...من چه کنم خوب
آخرشم هیچی نشد...رفت
----------
بعد کلی وقت نشستم مث دبستانی ها از روی یه متنی نوشتم...مث مشق!خیلی وقت بود این کار رو نکرده بودم...چون یادم رفت از روش کپی بگیرم...صابشم از قرار معلوم می خواستش
نشستم نوشتم و نوشتم
تموم که شد اصلش دادم صاحابش...گفت بردار واسه خودت نمی خوامش
منو میگی...انگار یه تنگ آب یخ روم خالی شد
----------
وقتی بزرگ می شوی...
دیگر خجالت می کشی به گربه ها سلام کنی و برای پرنده هایی که آوازهای نقره ای می خوانند، دست تکان بدهی...خجالت می کشی دلت شور بزند برای جوجه قناری هایی که مادرشان برنگشتند، فکر می کنی آبرویت می رود!
...اگر یک روز مردم-همان هایی که خیلی بزرگ شده اند-دلشوره های قلبت را ببینند و بر تو بخندند
وقتی بزرگ می شوی، دیگر نمی ترسی که نکند فردا صبح خورشید درنیاید، حتی دلت نمی خواهد که پشت کوه ها سرک بکشی و خانه ی خورشید را از نزدیک ببینی و دیگر برای آسمام که دلش گرفته دعا نمی کنی! حتی آرزو نمی کنی ای کاش قدت می رسید و اشک های آسمان را پاک می کردی! وقتی بزرگ می شوی، قدت کوتاه می شود، آسمان بالا می رود و دیگر دستت به ابرها نمی رسد و برایت مهم نیست که توی کوچه پس کوچه های پشت ابرها، ستاره ها چه بازی می کنند!؟
آنها آنقدر دورند که توحتی لبخندشان را هم نمی بینی و ماه همبازی قدیم تو، آن قدر کمرنگ می شود که اگر تمام شب را هم دنبالش بگردی، دیگر پیدایش نمی کنی...
وقتی بزرگ می شوی، دور قلبت سیم خاردار می کشی و تمام پروانه ها را بیرون می کنی و همراه بزرگترها در مراسم تدفین درخت ها، فاتحه ی تمام آرزوها و پرنده ها را می خوانی!...ولی یک روز یادت می افتد که تو سال هاست که چشمانت را گم کرده ای! و دوستانت را در کوچه های کودکی جا گذاشته ای...آنروز دیکر خیلی دیر شده، فردای آن روز تو را به خاک هدیه می دهند و می گویند: دیگر خیلی بزرگ شده بود!
میلاد امام علی(ع) مبارک باد
روز پدر هم مبارک
----------
دیده بگشا ای به شهد مرگ نوشینت رضا
دیده بگشا بر عدم ای مستی هستی فزا
دیده بگشا ای پس از سوء القضا حسن القضا
دیده بگشا از کرم رنجور دردستان علی
بحر مروارد غم گنجور مردستان علی
دیده بگشا رنج انسان ماند و سیل اشک و آه
کبر پستان بین جام جهل و فرجام گناه
تیر و ترکش، خون و آتش، خشم سرکش، بیم چاه
دیده بگشا بر ستم در این فریبستان علی
شمع شب های دژم ماه غریبستان علی
دیده بگشا نقش انسان ماند با جامی تهی
سوخت لاله مرد لیلی خشک شد سرو سهی
ز آگهی مان جهل ماند و جهل ماند از آگهی
دیده بگشا ای صنم ای ساقی مستان علی
تیره شد از بیش و کم آیینه ی هستان علی
----------
برای یه جشنی(که به مناسبت میلاد امام بود)یه بنر 3×4 متر زدم...دادم به خودشون که ببرن چاپ کنن...شب با کلی ذوق و شوق رفتم(جایی که کلی وقت بود نرفته بودم) ببینم چی از آب دراومده...نبود!...چاپش نکرده بودن...دلم سوخت
برداشتم اومدم خونه
----------
بنده خدا از تهران پا شده بود اومده بود تا منو نصیحت کنه درس بخونم و برام به قول خودش برنامه ریزی کنه!...به جایی رسید که گفت تو باید این سؤال ها بعد از کنکور بیاد سراغت الان موقع خوبی نیومده!!!
ها ها...من چه کنم خوب
آخرشم هیچی نشد...رفت
----------
بعد کلی وقت نشستم مث دبستانی ها از روی یه متنی نوشتم...مث مشق!خیلی وقت بود این کار رو نکرده بودم...چون یادم رفت از روش کپی بگیرم...صابشم از قرار معلوم می خواستش
نشستم نوشتم و نوشتم
تموم که شد اصلش دادم صاحابش...گفت بردار واسه خودت نمی خوامش
منو میگی...انگار یه تنگ آب یخ روم خالی شد
----------
وقتی بزرگ می شوی...
دیگر خجالت می کشی به گربه ها سلام کنی و برای پرنده هایی که آوازهای نقره ای می خوانند، دست تکان بدهی...خجالت می کشی دلت شور بزند برای جوجه قناری هایی که مادرشان برنگشتند، فکر می کنی آبرویت می رود!
...اگر یک روز مردم-همان هایی که خیلی بزرگ شده اند-دلشوره های قلبت را ببینند و بر تو بخندند
وقتی بزرگ می شوی، دیگر نمی ترسی که نکند فردا صبح خورشید درنیاید، حتی دلت نمی خواهد که پشت کوه ها سرک بکشی و خانه ی خورشید را از نزدیک ببینی و دیگر برای آسمام که دلش گرفته دعا نمی کنی! حتی آرزو نمی کنی ای کاش قدت می رسید و اشک های آسمان را پاک می کردی! وقتی بزرگ می شوی، قدت کوتاه می شود، آسمان بالا می رود و دیگر دستت به ابرها نمی رسد و برایت مهم نیست که توی کوچه پس کوچه های پشت ابرها، ستاره ها چه بازی می کنند!؟
آنها آنقدر دورند که توحتی لبخندشان را هم نمی بینی و ماه همبازی قدیم تو، آن قدر کمرنگ می شود که اگر تمام شب را هم دنبالش بگردی، دیگر پیدایش نمی کنی...
وقتی بزرگ می شوی، دور قلبت سیم خاردار می کشی و تمام پروانه ها را بیرون می کنی و همراه بزرگترها در مراسم تدفین درخت ها، فاتحه ی تمام آرزوها و پرنده ها را می خوانی!...ولی یک روز یادت می افتد که تو سال هاست که چشمانت را گم کرده ای! و دوستانت را در کوچه های کودکی جا گذاشته ای...آنروز دیکر خیلی دیر شده، فردای آن روز تو را به خاک هدیه می دهند و می گویند: دیگر خیلی بزرگ شده بود!