سه‌شنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۸۵

.::رکوع نرگس ها::.

...سلام
----------
اقرأ باسم ربک الذی خلق، خلق الانسان من علق، اقرأ و
...ربک الاکرم الذی علم بالقلم...بخوان
بخوان به نام رهایی! یخوان به نام بلوغ! بخوان به نام صاعقه در شب.
!بخوان نبی گرامی! بخوان رسول عشق و امید! بخوان به نام نامی توحید
***
خدا زمین را نورباران کرده است. برخیزید، خواب را بشکنید و چشمان ظلمت گرفته را سوی نور بگشایید. بیم گمراهی را از کلبه ی دل برانید و ترس و فراز و نشیب، از چاه و چاله، از دشت و تپه را جواب کنید.
***
پیامبر! سلام بر تو که وعده های تو را با دست های لرزان خویش لمس می کنیم. ما فرموده ی تو را که "از شرق کسانی راه راه برای ظهور مهدی(عج) هموار می کنند" از یاد نبرده ایم
ما آن کلام غیب تو را که "ایرانیان شما را به اسلام می خوانند" فراموش نکرده ایم.
***
آری، تو که خواندی، آسمانیان، زمینیان اهل دل را به پایان شب سیاه بشارت دادند
"عرشیان هلهله می کردند فرشیان را مژده آوردند که:"قد جائکم من الله نور
***
جبرئیل چه ذوق کرده بود که پیام عاشق و معشوق را بر بال امانت خویش به یکدیگر می رساند
----------
کارای جدید
(اقرأ (عکس آسمون پشتش رو هم خودم گرفتم
Great Prophet
----------
چند وقتیه امکان نظر دادن توی گالری رو به اعضا محدود کردم...اونم به خاطر این بود که کامنت هایی به صورت اسپم تو کل مجموعه پخش می شد...اونم غیراخلاقی که بودن لینکش توی صفحات سایت با برنامه های فیلترینگ خوشکل ایران باعث می شد که سایت فیلتر شه و برا همین مجبور بودم صبح و ظهر و عصرونه هی بیام پاک سازی کنم...به همین دلیل مجبور به این کار شدم
----------
کاشکی می شد همه ی اونایی که خودشون می دونن نباید اینجا رو بخونن مث این بنده خدا بودن...آخی..اومد معذرت خواست گفت نمی دونستم نباید بخونم...دیگه نمی خونم...به این می گن حق الناس(!)...سرکارخانم یا جناب آقایی که الان داری این رو می خونی و یه جورایی می دونی که من راضی نیستم بخونی...لطف کن دیگه اینجا نیا تا بتونم راحت تر اینجا حرفامو بزنم
والا به خدا...این روزها چندتا وبلاگ پیدا کردم که خیلی چیزایی که می خواستم بزنم درد اونا هم بوده...ولی اونا تونستن بگن...می رم می خونم یکم آروم می گیرم...می گم خوب این نوشته انگار من نوشتم...ولی خوب خود آدم بنویسه یه چیز دیگه است...
----------
حمله ی مورچه ای...خودمونیم این مورچه ها هم عجب مخی دارن ها...یا نه بهتره بگم عجب پشتکار و امیدی دارن...این پسرخاله راست می گفت یه مورچه صدبار(یا می گفت هزار بار؟) دونش بیفه برش می داره چون امید داره...ولی این دفعه باید بگیم راه یه گله(!) مورچه رو ببندی یه راه دیگه پیدا می کنه...همچین جمعیت زیادی از مورچه های خوشکل قشنگ و تپل مپل در انواع ساده، بدنساز و بالدار رفتن توی لوله های برق کشی ساختمون و این شده که یه روز از توی پریز ریش تراش حموم در میان...اونجا رو می بندی از پریز آشپزخونه در میان، اونجا رو هم که می بندی از توی جعبه فیوز در میان...فعلا اونجا رو هم بستیم تا ببینیم دیگه از کجا در میان
----------
بیست و هشت مرداد هم گذشت...و فقط و فقط یک خبر روی تلکس خبرگزاری ها درج شد و آن هم روز بعد از آن...مردم آبادان مزار شهدای سینما رکس را گلباران کردند...همین...فقط همین...(حادثه ای که بابای من سانس قبل از اون اونجا بود)...و چه مظلومیم ما...دریغ از یک ...آه...اینقدر مردم این شهر بی وفایی کشیده اند...و حال دیگر یادی از شهدای انقلابشان را هم نمی کنند...آیا اگر این حادثه در شهری مثل تهران اتفاق افتاده بود باز هم چنین بود؟...راستی...همه می دونیم که از منطقه آزاد شدن آبادان هیچ سودی به جز گرونی کاذب خونه و زمین نداشته و نخواهد داشت...بله نخواهد داشت چون حمل کالای مسافر ممنوعه...یعنی از این منطقه نمی تونی حتی یه دونه آدامس بخری بیاری بیرون...اینجا فقط معاملات حجیم صورت می گیره...مگه آبادان چقدر سرمایه گذار می تونه داشته باشه...در نتیجه چیزی به مردم اینجا جز بدبختیش نمی رسه...حالا یه خبر دیگه هم بشنوین...اگه منطقه آزاد اروند جدی کارش رو شروع کنه...تو آبادان دیوار حائل می کشن...جالبه نه؟...یک متر بتن، دو متر فنس، بالاش هم سیم خاردار و دوربین مدار بسته...فکرش رو بکن از کنار شط که رد می شی یه دیوار بتنی جلوته..
----------
آتش بس دووم نمیاره
----------
کاش دیگر طعم گناه در ذائقه ی ما خوش نمی نمود؛ اسم دروغ هایمان را زرنگی نمی گذاشتیم و به راست گویی ها، ساده لوحی نمی گفتیم؛ قناعت را تنگدستی نمی پنداشتیم
دیگر رها کنیم "من" گفتن ها را و کمی هم به "او" بیندیشیم
----------
و چقدر خوشحالم که دیشب تصمیم به نوشتن را به امشب موکول کردم