جمعه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۵

.::درد گنگ::.

...سلام
تا ساعاتی دیگر فصل محبوب من با همه ی گرما، خوشکلی، خوشمزگی، باحالیش تمام میشه
و به جاش چیز ترین فصل سال شروع می شه...فصلی که ازش متنفرم...به یکی اینو گفتم...گفت چون عاشق نیستی...گفتم اتفاقا چرا...عاشقم...عاشق تابستون!!!...هیییی...
تابستون کلا یه بوی خوبی داره
هر چند تاستون امسال، تابستون خوبی نبود...ولی پاییز بدتری رو براش پیش بینی می کنم
این یکم هم برای تابستون
مرو ای دوست...مرو ای دوست! مرو از دست من ای یار...س
که منم زنده به بوی تو، به گل روی تو...س
مر ای دوست...مرو ای دوست...بنشین با من و دل...س
بنشین تا برسم مگر، به شب موی تو...س
تو نباشی چه امیدی به دل خسته ی من...س
تو که خاموشی، بی تو به شام و سحر چه کنم با غم تو...با غم تو...س
----------
بابا ما تو چه بد سالی هم کنکور داریما...همه تو فک و فامیل و دوست و آشنا یکی کنکوری دارن...هر کی می رسه میگه...خوب مب خونی یا نه؟ برنامه ریزی کردی؟ آزمایشی آزاد چی کار کردی؟ درصدهات چقدر بود؟ کجا قبول شدی؟
بابا ول کنین...عجب...من فعلا بش فکر هم نمی کنم!...جون همون کستون که امسال کنکور داره بی خیال من شید...لطفا...س
تمام کتابهای گاج رو دو بار کامل خوندم...رو جلدشون رو البته!...س
----------
شنبه داریم میریم سر کلاس هنوز ثبت نام هم نکردم!...جالبه نه؟...بیخی بابا...مدرسه ای که در و پیکر نداشته باشه همینه دیگه...اوه اوه امسال چه پزی هم می دن با قبولی های پارسال...ولی امسال بینی مدرسه را به خاک می مالیم! :دی...نه خداییش بچه ها دارن می خونن...منم سعی می کنم اظهار نظری تو کارشون نکنم تا راحت بخونن
می دونی...چیزی که هیچ وقت توی مدرسه ی ما نبوده...رقابت ه...البته هست ولی از نوع معکوس!...یعنی تو نخوندن رقابته!...س
خدا کنه این چند تا دبیر جدیدی که آوردن گیر نباشن و گرنه اوضاعمون خیلی قمر در عقرب می شه...س
منتظر نصیحت های اولین جلسه ی آقای فلان هستیم که بیاد و بگه...آقا اگه بخواین اینجوری که تا حالا درس خوندین ادامه بدین فایده نداره...قیژ قیژ!!!س
----------
چون بازی والیبال ایران-ژاپن به ست 4 و 5 کشیده شد قرار به هم خورد
----------
راستی...این آخرین شب نشینیه احتمالا...چون خیر سرمون دیگه باید صبح بلند شیم بریم مدرسه...کسایی که هرشب منو تا 4-5صبح آن می دیدن دیگه نمی بینن...نمی دونم برنامه ی اینترنتیم چه جوری می شه...تا چه پیش آید
----------
اگه بخواین کسی رو بکشین چه جوری می کشین؟...من خفه اش می کنم...چون دل بقیه کارایی که می شه کردم رو ندارم...ولی این خوبه...نترس حالا...بابا سوال بود کجا رفتی...س
----------
ترکیب شیفت و دلیت عجب چیز ماهیه!س
----------
خوب سی دی که اون دفعه گفتم آره آبادان گیر نمیاد...یعنی من ندیدم...ولی اگه توی شهری هستین که نمایندگی نشریه ی سوره رو داره(البته توی آبادان مطبوعاتی کنار پاساژ کویتی ها سوره میاره) به احتمال زیاد اونجا می تونین مجموعه ی روح الل رو پیدا کنید
خوب حالا یه سی دی دیگه می گم کهاگه بخواین(آبادا نی ها) براتون رایت می کنم...ورژن2 معبری از نور ه...به اسم هنر خاکی...اصل مطلب شهید آوینی و آثارش ه...ولیچندتا کتاب هم به طور رایگان توش گذاشتن...به عنوان هدیه...خود کتابها ابنجوری که شنیدم هم قطوره هم معمولا یکم گرون...بعضی از مقالات شهید آوینی هم که توش هست کلا خودشون یه کتابن...خوبی این سی دی اینه که گفته برای نشر این فرهنگ کپی از اون اشکالی نداره...پس اگه خواستین در خدمتیم
حلقوم ها را می توان برید اما فریادها را هرگز، فریادی که از حلقوم بریده برمی آید جاودانه می ماند
شهید آوینی

----------
نمی دانم چه می خواهم بگویم، زبانم در دهان باز، بسته است
در تنگ قفس باز است و افسوس، که بال مرغ آوازم شکسته است
نمی دان چه می خواهم بگویم، غمی در استخوانم می گدازد
خیال ناشناسی آشناتر؛ گهی می سوزدم، گه می نوازد
پریشان سایه ای آشفته آهم، به مغزم می تراود گیج و گنگ را
چو روح خواب گردی مات و مدهوش، که بی سامان به ره افتد شبانگاه
درون سینه ام دردی است خونبار، که همچون گریه می گیرد گلویم
غمی آشفته، دردی گریه آلود، نمی دانم چه می خواهم بگویم
نمی دانم چه می خواهم بگویم