.::بولدوزر قاتل::.
...سلام

مهر هم اومد بلاخره...آخرین سالی که دانش آموزیم!...بعد هفت سال شدیم ارشد مدرسه...هییی...ولی چه فایده مثلا ارشدیم...مثلا ما کنکور داریم!...ولی...کلاس نداریم!...آواره ایم!...هلک و هلک هر ساعت کلاس عوض می کنیم...آقای فلانی کدوم کلاس ورزش داره؟فلان کلاس...تا اینکه دیگه خسته شدیم...و این خشم دیگورا(خودمم نمی دونم از کجام در آوردم این رو! بود که باعث شد دوتا کلاس اون کولولوهای بینوا رو یکی کنن و ما یه کلاس گیرمون بیاد ویلایی!...ولی آخی بیچاره دکتر کرتکس مرحوم و بروبچه هاشون...اونا تو همون یه فسقل جا موندن...دبیر جدید هم نداریم...س
روز اول اومده به سر و صورت مون گیر می ده...بابا ول کن...روز دوم همه صاف و صوف کردن سر و کله رو الا من!!!...البته من کله ام همیشه صاف و صوفه چون اگه یکم موهام از حد معمول بلندتر شه نمی تونم تحملشون کنم...ولی ما عرق ها ریختیم تا اینا رو به اینجا رسوندیم...نه...من صورت رو صاف نمی کنم!...مردعنکبوتی رو که می شناسین...قیافه اش شده عین خودش!...آخی...نازی...بابا تو دیگه چرا...مث من باش!...تازه به جا بابام هم تعهد می دم هم امضا می کنم!...کاری هم به کارم ندارن!...س
آها تا یادم نرفته...اولین سوژه واسه خندیدن به بروبچز دفتر...توسط اینجانب پیاده شد...اونم کجا...دیگه فضولی نکنین ولی همین رو بدون که کل مرکز همه با هم به این بنده خدا خندیدن...به من چه...خودش حواسش نیس چش و چال نداره!... :دی ...س
یکی از روزهای ماه رمضون...از شبکه آبادان(!)...صدایی شبیه صدای من رو می شنوید...شبیهه گفتم! خودم نیستم...س
نمی دونم اگه این معلم ها نبودن ما به چی می خندیدیم!...آخه اول سال این همه سوژه بدی دست بچه ها خیلی...س
من عکس رنگی نمی گیرم یه چی می دونم دیگه...بیا...همچین عروسی از من ساخته که نگو!!!...س
این ترک یکه سرزمین آتش چرا اینقدر خوشکله؟
ظهر همچین بد رقم می سوزیم زیر آفتاب تا یه تاکسی گیرمون بیاد :(س
ای غافلگیر کننده ی من!...ای مرام...ای معرفت...ای چیز!...س
----------
با توام، با تو، خدا/یک کمی معجزه کن/چند تا دوست برایم بفرست/پاکتی از کلمه/جعبه ای از لبخند/نامه ای هم بفرست
*
کوچه های دل من/باز خلوت شده است/قبل از اینکه برسم/دوستی را بردند/یک نفر گفت به من/باز دیر آمده ای/دوست قسمت شده است
*
با توام، با تو، خدا/یک دل قلابی/یک دل خیلی بد/چقدر می ارزد؟/من که هر کجا رفتم/جار زدم:/شده این قلب حراج/بدوید/یک دل مجانی/قیمتش یک لبخند/به همبن ارزانی
*
هیچ وقت اما/هیچ کس قلب مرا قرض نکرد/هیچ کس دل نخرید
*
با توام، با تو، خدا/پس بیا، این دل من، مال خودت/من که دیگر رفتم اما/ببر این دل را/دنبال خودت
"چای با طعم خدا-عرفان نظر آهاری"
----------
این اواخر اتفاقاتی افتاده.شریعت شده یه جور ایدئولوژی سیاسی. اصول دین شد یک جور جهان بینی فلسفی. نماز و روزه شد یک جور دستورات بهداشتی و پزشکی.س
آدما چیزایی از جهان فهمیدن و خیال کردن دنیا رو شناختن. نمی خوام بگم با دیدن جن یا خواب معصومین(علیهم السلام) و با شفا گرفتن یک بیمار سرطانی قضیه حله.بعضی ها لنگ دیدن یک شبح نورانی موندن و این همه نور واقعی رو نمی بینن! نمی پرسن ما چرا نمی پرسیم. چرا می فهمیم یا از کجا کعلوم که این جهان نفهمد!س
----------
...هوو
لولو... کاست!س
----------
راشل کوری رو می شناسی؟

مهر هم اومد بلاخره...آخرین سالی که دانش آموزیم!...بعد هفت سال شدیم ارشد مدرسه...هییی...ولی چه فایده مثلا ارشدیم...مثلا ما کنکور داریم!...ولی...کلاس نداریم!...آواره ایم!...هلک و هلک هر ساعت کلاس عوض می کنیم...آقای فلانی کدوم کلاس ورزش داره؟فلان کلاس...تا اینکه دیگه خسته شدیم...و این خشم دیگورا(خودمم نمی دونم از کجام در آوردم این رو! بود که باعث شد دوتا کلاس اون کولولوهای بینوا رو یکی کنن و ما یه کلاس گیرمون بیاد ویلایی!...ولی آخی بیچاره دکتر کرتکس مرحوم و بروبچه هاشون...اونا تو همون یه فسقل جا موندن...دبیر جدید هم نداریم...س
روز اول اومده به سر و صورت مون گیر می ده...بابا ول کن...روز دوم همه صاف و صوف کردن سر و کله رو الا من!!!...البته من کله ام همیشه صاف و صوفه چون اگه یکم موهام از حد معمول بلندتر شه نمی تونم تحملشون کنم...ولی ما عرق ها ریختیم تا اینا رو به اینجا رسوندیم...نه...من صورت رو صاف نمی کنم!...مردعنکبوتی رو که می شناسین...قیافه اش شده عین خودش!...آخی...نازی...بابا تو دیگه چرا...مث من باش!...تازه به جا بابام هم تعهد می دم هم امضا می کنم!...کاری هم به کارم ندارن!...س
آها تا یادم نرفته...اولین سوژه واسه خندیدن به بروبچز دفتر...توسط اینجانب پیاده شد...اونم کجا...دیگه فضولی نکنین ولی همین رو بدون که کل مرکز همه با هم به این بنده خدا خندیدن...به من چه...خودش حواسش نیس چش و چال نداره!... :دی ...س
یکی از روزهای ماه رمضون...از شبکه آبادان(!)...صدایی شبیه صدای من رو می شنوید...شبیهه گفتم! خودم نیستم...س
نمی دونم اگه این معلم ها نبودن ما به چی می خندیدیم!...آخه اول سال این همه سوژه بدی دست بچه ها خیلی...س
من عکس رنگی نمی گیرم یه چی می دونم دیگه...بیا...همچین عروسی از من ساخته که نگو!!!...س
این ترک یکه سرزمین آتش چرا اینقدر خوشکله؟
ظهر همچین بد رقم می سوزیم زیر آفتاب تا یه تاکسی گیرمون بیاد :(س
ای غافلگیر کننده ی من!...ای مرام...ای معرفت...ای چیز!...س
----------
با توام، با تو، خدا/یک کمی معجزه کن/چند تا دوست برایم بفرست/پاکتی از کلمه/جعبه ای از لبخند/نامه ای هم بفرست
*
کوچه های دل من/باز خلوت شده است/قبل از اینکه برسم/دوستی را بردند/یک نفر گفت به من/باز دیر آمده ای/دوست قسمت شده است
*
با توام، با تو، خدا/یک دل قلابی/یک دل خیلی بد/چقدر می ارزد؟/من که هر کجا رفتم/جار زدم:/شده این قلب حراج/بدوید/یک دل مجانی/قیمتش یک لبخند/به همبن ارزانی
*
هیچ وقت اما/هیچ کس قلب مرا قرض نکرد/هیچ کس دل نخرید
*
با توام، با تو، خدا/پس بیا، این دل من، مال خودت/من که دیگر رفتم اما/ببر این دل را/دنبال خودت
"چای با طعم خدا-عرفان نظر آهاری"
----------
این اواخر اتفاقاتی افتاده.شریعت شده یه جور ایدئولوژی سیاسی. اصول دین شد یک جور جهان بینی فلسفی. نماز و روزه شد یک جور دستورات بهداشتی و پزشکی.س
آدما چیزایی از جهان فهمیدن و خیال کردن دنیا رو شناختن. نمی خوام بگم با دیدن جن یا خواب معصومین(علیهم السلام) و با شفا گرفتن یک بیمار سرطانی قضیه حله.بعضی ها لنگ دیدن یک شبح نورانی موندن و این همه نور واقعی رو نمی بینن! نمی پرسن ما چرا نمی پرسیم. چرا می فهمیم یا از کجا کعلوم که این جهان نفهمد!س
----------
...هوو
لولو... کاست!س
----------
راشل کوری رو می شناسی؟