چهارشنبه، مهر ۱۹، ۱۳۸۵

.::منفجر کردن پل صراط::.

...سلام
کتاب شطرنج با ماشین قیامت رو که گفتم یادتونه؟...یه چند صفحه اش رو آخرای تابستون خوندم...خوشم نیومد گذاشتم کنار...ولی این دو روزه همه اش رو خوندم...کل 310 صفحه رو...س
کتابی با ریتمی کند و محتوایی اعصاب خورد کن و حرص درآر...وحشتناک حرصت رو در میاره این کتاب...لامصب تموم هم نمی شد!...ولی عصر وقتی رسیدم یکی دوصفحه به آخر نمی خواستم تموم شه!...تازه داشتم به جریانش عادت می کردم...ولی اگه بخوام نظر درباره اش بدم...صحنه ها خوب مجسم نشده بودن و شخصیت های داستان هم زیاد تعریف نشده بود...حتی ظاهرشون...جریانش هم مال سالای اول جنگه...تو آبادان...بیشتر از اینم نمی گم چون کپی رایت وطنی داره!س
من،پرویز،قاسم،اسدالله،امیر،ننه جواد،بابای جواد،گیتی خوشکله،مهتاب،دو کشیش،سرگرد؛ این ها از شخصیت های اصلی هستن
با بعضی از قسمت های حرفا های مهندس موافقم...حدودا می شه گفت آخراش...البته نه وقتیکه خرش کرد و اونم دیگه زیادی چرت گفت!س
----------
یه حسی دارم...نمی دونم دارم سرما می خورم یا آلرژیه...تا حالا نسبت به فصل یا چیزی آلرژی نداشتم...ولی حس زشتیه...همش تقصیر این پاییز زشت مسخره س اس
داشتم چک می کردم که با سرچ چه کلماتی ملت به سایت راه پیدا کردن...چشماتون رو ببندید تا بگم! ...شاید نصفش چیزایی بود که من فکر نمی کنم تا حالا کلمه ای نوشته باشم درباره ش که الان بخواد تو سرچ ها پیدا شه...فقط به عنوان نمونه...یه بهداشتیش رو عرض می کنم بقیش رو خودتون بفهمین دیگه: دخترای بد بد !!!س
از وقتی هم که در مورد هاگانا دو تا لینک گذاشتم تو یکی از پست ها...یوزر های اسرائیلی هم دارم...هر ماه دقیقا 10 تا...سه روز یه بار چکم می کنن :دی س
داشتم با بروبچ می رفتیم سرخیابون تا تاکسی بگیریم بریم مدرسه...یه چیز خیلی خیلی جالب روی زمین توجه ام رو جلب کرد...حیف...حیف که بچه ها بودننمی تونستم برش دارم...یه چیز بامزه ی خنده داره رمانتیک!س
یه پسر گل کارتن مانندی هست...یه سرویس کامل طلاجات به سروکول و دستاش آویزونه...خلاصه وقتی باش حرف می زنم نمی تونم جلوی خنده ام رو بگیرم...مخصوصا وقتی تل می زنه...سلام عزیزم خوبی؟ قربونت برم درسا خوبه قربون مهندس برم؟ عزیزمی شماره موبایلم هم می خوای عزیزم؟ کاری نداری قربونت برم؟عزیزمی قربانت خداحافظ...حمید می گه من خوب اداش رو در میارم :دی...خداییش آدم یه جوریش می شه...یکم فکرمون خراب باشه فکر می کنیم طرف هموسکشواله!!!س
امروز توی مدرسه یه درس و یک کلمه و شاید یه جور فحش مؤدبانه یاد گرفتیم!...مواظب اشخاص عام المنفعه باشید!!! :دی
جناب ال اچ تی!!!...جون هر کی دوس داری بیخیال سؤالاتت شو!...ما طرف همینجوریش نمی رسه کتاب تموم کنه تو دیگه شدی قوز بالا قوز...س
----------
یه تصحیح بکنم: اون مغازه ی طلافروشی که گفتم...تابلوش رو عوض کرده...ببخشید خوب...من یه شونصد سالی بود بیرون نرفته بودم
ولی اون شب هم که رفتم یه جورایی اجباری بود...ولی حالم به هم خورد...چیزی که بش می گن تهاجم فرهنگی...برای شهرهای کوچیکی مث ینجا خیلی بده...می تونی یه چرخ بزنی تو امیری...می فهمی...به غیر از اون چیزی که همفری درباره ی مد شدن یه چیز حال به هم زن زشت گفته بود یه بار(یکم رک گفته، عکسش هم نیمه+18 است حساب اعتقادات رو بکن بعد کلیک کن)...یه چیز دیگه هم وحشتناک داره رخ می ده...پسرای دختر نما و دخترای پسرنما...پسره ی(...) دماغ عمل کرده...یه ذره دماغ رو به بالا...ابرو که چه عرض کنم یه خط باریک بالا چشاشه...لنز رنگی...صورتش هم صاف صاف بتونه کاری شده...تیتیش هم راه می ره...من به جا باباش بودم یه روسری هم سرش می کردم حداقل اینجوری می تونست بره پسرا رو تیغ بزنه یه پولی هم گیرش بیاد!!! :دی...ولی حالم به هم خورد از این قیافه ی(...)...در این رابطه نوشته ی زهرا خانم رو هم بخونین س
---------
شما از روی شرع روزه می گیرین یا از روی عرف؟
فردا شب احیاست...نمی دونم می رم یا نه...احتمالا امسال نمی رم...تا اونجایی که یادمه هرسال رفتم...از اون موقعی که یه فسقل بودم و شماره ی 10 جوشن کبیر می خوابیدم 98 بیدار می شدم...تا پارسالی که...گذشت...ولی احیا دوسال پیش خوب بود
---------
بعضی وقت ها صحنه هایی رو می بینم که خیلی جالبن...تو اون لحظات آرزو می کنم کاش این دوربین کوچولو بود تا همیشه همراهم بود...این هرچند توپه...ولی نمی شه همیشه همراه آدم باشه...یکم تابلو می شی!س
تا حالا مردن طبیعی یه مورچه رو دیدین؟من دیدم! اومد اومد بعد یهو ولو شد جمع شد بعد مرد!س
----------
جناب همفری بوگارت! گلی به گوشه ی جمالت...حالا جدا از بحث سیاسی...نباید خبر بدی که میای آبادان؟...ایم از معرفت بروبچز آبادان!...س
----------
کسی بغض مترسک را نمی فهمد!س
کنار دشت گندم ها...س
کسی بر حال زار ما...س
به یک پوزخند نیز هرگز نمی گرید!س
کسی هرگز نمی فهمد
چرا این روز ما طی شد؟
چگونه عمر ما گم شد!س
چگونه یک عمر دست باز در باد ایستادیم!س
به شوق رویش گندم!س
به کردیم سینه را آماج طوفان ها
برای یک دانه ی ناچیز...س
به صبح و شب ایستادیم
و اکنون روز برداشت است
و سهمی ما نمی یابیم