یکشنبه، مهر ۲۳، ۱۳۸۵

.::دست من نیست این که مجنونم::.

...سلام
----------
ای دوست من، من آن نیستم که می نمایم. نمود پیراهنی ست که به تن دارم - پراهنی بافته ز جان که مرا از پرسش های تو و تو را از فراموشی من در امان می دارد.س
آن «من»ی که در من است، ای دوست، در خانه ی خاموشی ساکن است و تا ابد همان جا می ماند؛ ناشناس و در نیافتنی.س
من نمی خواهم هر چه می گویم باور کنی و هرچه می کنم بپذیری - زیرا سخنان من چیزی جز صدای اندیشه های تو و کارهای من چیزی جز عمل آرزوهای تو نیستند.س
هنگامی که تو می گویی «باد به مشرق می وزد.» من می گویم «آری به مشرق می وزد»؛ زیرا نمی خواهم تو بدانی که اندیشه ی من در بند باد نیست، بلکه در بند دریاست.س
تو نمی توانی اندیشه های دریایی مرا دریابی، و من هم نمی خواهم که تو دریابی. می خواهم در دریا تنها باشم.س
دوست من، وقتی که نزد تو روز است. نزد من شب است؛ با این همه من از رقص روشنای نیمروز بر فراز تپه ها سخن می گویم، و از سایه ی بنفشی که دزدانه از دره می گذرد: زیرا که تو ترانه های تاریکی مرا نمی شنوی و سایش بال های مرا بر ستارگان نمی بینی - و من گویی نمی خواهم تو ببینی یا بشنوی. می خواهم با شب تنها باشم.س
هنگامی که تو به آسمان خودت فرا می شوی من به دوزخ خودم فرو می روم - حتی در آن هنگام تو از آن سوی مغاک بی گذر مرا آواز می دهی «همراه من، رفیق من،» و من در پاسخ تو را آواز می دهم «رفیق من، همراه من،» - زیرا من نمی خواهم تو دوزخ مرا ببینی. شراره اش چشمت را می سوزاند و دودش مشامت را می آزارد. و من دوزخم را بیش از آن دوست می دارم که بخواهم تو به آنجا بیایی. می خواهم در دوزخ تنها باشم.س
تو به راستی و زیبایی و درستی مهر می ورزی، و من از برای خاطر تو می گویم که مهر ورزیدن به این ها خوب و زیبنده است. ولی در دل خودم به مهر تو می خندم. گرچه نمی خواهم تو خنده ام را ببینی. می خواهم تنها بخندم.س.
دوست من، تو خوب و هشیار و دانا هستی؛ یا نه، تو عین کمالی - و من هم با تو از روی دانایی و هشیاری سخن می گویم. گرچه من دیوانه ام. ولی دیوانگی ام را می پوشانم. می خواهم تنها دیوانه باشم.س
دوست من، تو دوست من نیستی، ولی من چگونه این را به تو بفهمانم؟ راه من راه تو نیست، گرچه با هم راه می رویم، دست در دست.س
«پیامبر و دیوانه- جبران خلیل جبران»
این متن رو چون خوشم اومد ازش نوشتم نه اینکه منظورم شخص خاصی باشه یا نظر خودم هم همین باشه...ولی...فکر کنم این نوشته یه چیزایی رو خراب کنه...برا همین تأکید می کنم این نه کلی نه جزیی(!) به کسی مربوط نیس...هر چند از بعضی جملاتش لذت می برم، مخصوصا بند دوم...س
----------
جریان این یارو کورش ضیابری به گوشتون خورده؟ شما باور می کنین این یارو 13-14 سالشه؟ من زیاد تو وبلاگش چرخ نزدم که ببینم چه کرده که همه دارن فحش بارش می کنن ولی تا اونجایی که فهمیدم مث که ایمیل و کامنت اسپمی می فرستاده که من رو به عنوان جوانترین خبرنگار لینک کنید...من که کلا ازش خوشم نیومد...ولی پایه گذار یه جریانی شده که وبلاگستان یعد کلی آرامش دوباره یه چیز جدید داشته باشه...اونم اینکه این روزا بین وبلاگ نویس ها مد شده همه از افتخاراتشون می نویسن...خیلی جالبه...خیلی...منم شروع کردم به نوشتن...تا حالا 64 تا نوشتم!...هر وقت کامل شد می ذارم اینجا...البته باید ویرایش هم بشه چون یه مشت از یواشکی های آدم همینجوری الکی الکی با این کار لو می ره!...از زیر تیغ سانسور خودم که رد شه فکر کنم یه 10تاییش بیشتر اینجا نوشته نشه! :دی
---------

آرام آرام آب حیات روحم می رود...س
کسی نیست تکه ای از پیراهنش را بدرد و زخم روح مجروح خسته ی مرا ببندد؟
و باز وقتی می گویم درد می کنم...س
می گوید کجا؟...س
می گوید مگر قحط است که تو...س
این دو جمله ی آخر را ناقص نوشتم

----------
من در گرفتن تصمیم های وحشتناک بی نظیرم!...نزدیک 4ماه پیش یه دوربرگردان ساختم...ازش هم استفاده کردم...حالا چی می شه نمی دونم...س
وقتی صاف صاف تو چشاش نگاه می کنم و در مقابل سؤال یا درخواستش چیزی نمی گم خیلی حرصش می گیره...می گه خیلی پررویی...می گه خل شدی...هرچند بی راه هم نمی گه...ولی من کی زیاد حرف زدم که حالا می گه چرا ساکتی؟
تو این ماه رمضونی نصف شدم! تمام یکم گوشتی که رو این استخون ها اومده بود در اثر بخور و بخواب تابستون...با بهره اش دود شد رفت هوا!!!...هییی
هر کدوم از عکس هایی که دارم رو دارم تطبیق می دم با شخصیت بعضی از کسایی که می شناسم...اگه خواستی بگو واسه تو هم یه عکس بذارم کنار...س
----------
تا وقتی که مرد عروسی نکرده او را ناتمام می خوانند، بنابراین معلوم می شود پس از ازدواج، کار مرد تمام است .س