.::این را نخوان::.
...سلام
خوب برگشتم... بگین برنمی گشتی هم زیاد فرقی نمی کرد
ببین خودمم نمی دونم چرا این پایینی ها رو نوشتم ولی فکر نمی کنم به درد تو بخوره...حوصله نداری نخون! همین که اومدی ایول! س
به جون خودم من اگه همچین متنی رو توی وبلاگی ببینم حتی به صورت آف لاین هم نمی خونمش!...پس نگو طولانی ه من که می گم نخون اصلا!...خیلی بی کاری اگه بشینی این رو بخونی!س
سفرنامه ای که بعضی چیزها به دلیل نبود حوصله ذکر نشده!س
فرودگاه که رفتیم یادم اومد دوربین رو جا گذاشتم...حالا تو چه وضعی؟40دقیقه مونده به پرواز...با نگاهی ملتمسانه:دی بابا رو راضی کردم بره از خونه دوربین رو بیاره...خلاصه من رو با زور فرستادن تو سالن انتظار و هنوز دوربین بی دوربین...خلاصه...واسه سوار شدن هم اینقدر لفتش دادم تا بلاخره دوربین رو روی باند بهم رسوندن...حالا کجا رفتم؟
تهران>شمیرانات>ولنجک>فکر کزدی حالا می خوام بگم ویلای ساسان اینا!!؟ نه عزیز دلم! خوابگاه دانشگاه شهید بهشتی
یک ساعت از آبادان تا تهران دوساعت از مهرآباد تا خوابگاه...به میمنت حضور بنده دو روزی برف بارید چه برفی!س
خوب بگم که برادر گرام سال آخر فوق لیسانس حقوق ه و اونجا ساکن که منم رفتم اونجا...البته با خیلی از بروبچز اونجا قبلا آشنا شده بودم...توی اردوهای جنوب و عقد داداشم...هرچند بیشتر اونایی که توی اردو جنوب بودن من رو به اسم هم می شناختم ولی من فقط اونا رو به چهره...س
شب چندتا عکس از زندگی دانشجویی توی خوابگاه گرفتیم و صبح که بلند شدیم دوربین ه سی سی دی ش سوخت!...یعنی آخر آخر آخر ضد حالی که می تونست پیش بیاد!...دانشکده ها مختلف دانشگاه شهید بهشتی رو گشت زدم و دو سه دقیقه ای هم سر یکی از کلاس های معماری نشستم...راه رفتن با احتیاط روی زمین یخ زده هم واسه خودش پروژه ای بود...س
هر چی دانشکده ها فنی تر می شد دانشجوهاش جلف تر می شدن!...دختر و پسر بود که با برف تو سروکله ی هم می زدن...حالا باز دخترا می زدن زیاد محکم نمی تونستن بزنن ولی بعضی پسرها بدرقم محکم می زدن...جوری که فکر کنم اگه یکی از دخترا در یکی از صحنه ها یکم اونورتر(چه فرقی می کنه کدوم ور حالا!) بود گلوله برفه که بش می خورد هیچ با پهن می شد وسط برف ها...س
اینجا رو خلاصه کنم می شه: سلف و درمونگاه دانشگاه و مسجد دانشگاه
فرداش رفتیم دانشگاه علوم پزشکی ایران دنبال خواهرم...بعد رفتیم یکی از این فست فود باگت و چیکن کوردن بلو میل نمودیم! :))...ولی خداییش کار تبلیغشون و بروشور و کلا تیریپشون قشنگ بود...بعد هم پیاده خیابان هایی که فکر کنم کشور دیگری بود :دی طی نمودیم تا به سعدآباد رسیدیم...و آنجا بود که باز افسوس نداشتن دوربین را بدجور همه جایمان را سوزاند!...از کاخ ها بگذریم چون الان خیلی حا مث این کاخ ها و خیلی بهترش رو دارن!...جالب بود...ولی جالب تر از کاخ ها موزه ی برادران امیدوار ه...سال 33، 99تا کشور رو به غیر از چین و روسیه گشتن...از جزایر اقیانوس آرام تا قبایل بدوی آمازون که لخت و پتی بودن(اشتباه نشه من فقط پاهام پتی ه الکی فکر نکنین با اونا نسبتی دارم!)...چیزایی از سفر با خودشون آورده بودن معرکه...خلاصه...اومدیم پایین و با سرک کشیدن به داخل کاخ های دولتی که باعث شد حفاظت هشدارکی به ما بده پیاده رفتیم تا اما زاده صالح...آها...هر سه شب واسه نماز مغرب و عشا امام زاده صالح بودیم...س
یه چیزی...همه ی اینایی که مرفه بی دردن(!) مرض دارن چیز گرون بخرن؟...توی شهر کتاب نیاورون که ماشالله هم خودش سانتی مانتال ه هم کسایی که میان اونجا :دی کتاب ها که قیمتش مشخصه ولی لوازم التحریر و چیزای بازم سانتی مانتال تزئینی خداییش خیلی گرون بود! منم که عمرا اگه واسه چیزی که به نظرم ارزش اون قیمت رو نداشته باشه پول بدم!...ولی قشنگ بودااا :دی
هر چند یدونه از این لباس های سرهمی واسه یه نی نی از یه جا دیگه خریدم به قیمت دولاپهنا!...توی شهر کتاب سیستم خرید فروش سی دی های صوتیش جالب بود...برو ببین حوصله ندارم بنویسم چه جوریه خوب!...فرداش هم که رفتیم رأی دادیم...5به تااز 15تای شورای شهررای دادم...7- 8تا از 16تای خبرگان و دوتای میاندوره ای مجلس...که فقط یکی از خبرگانی هایی که بش رأی دادم رآی نیاورد...خداییش این تهران باید واسه هر منطقه اش 15تا نماینده داشته باشه نه واسه کل شهر...آبادان با این کوچیکیش 9تا نماینده داره...آها گفتم آبادان...یه پرانتز باز کنم...وقتی فقر اجتماعی و فقر فرهنگی تو این شهر موج می زنه نباید انتظار زیادی از شعور سیاسی داشت!...پرانتز بسته!س
شب هم رفتیم پیش شقایق فسقل...ماشالله...نازی...کولولو...خونه ی اینا که می خواستیم بریم جوراب یکم خیس شده بود چون توی برف راه رفته بودیم(هر چند طرف اونا خشک خشک بود) بیرون خونشون وسط خیابون جوراب عوض کردم! عمرا اگه توی آبادان همچین کاری کنم :دی
روز بعدشم رو هم خلاصه و تیتر وار می گم چون واقعا خودمم داره حالم به هم می خوره از بس تایپیدم
دانشگاه شهید بهشتی-کانکس ها-دانشگاه تهران-سانویچ بوفه ی دانشکده ی حقوق-دانشکده هنرهای زیبا(تیریپ های باحال خنده دار :دی)...انقلاب راسته ی کتاب-مرکز خرید روایت فتح-مترو(کنسرو آدم-تمرین فشار قبر)...فرودگاه توی هواپیما اولین جرقه ی سرما خوردگی و تمام
آخیش!س
نکات:س
توی خونه لباس رو میندازی توی ماشین می شوره، تویخوابگاه می ندازی تو تشت می شوری!س
واسه خودم یه مشت کتاب و دو-سه تا سی دی گرفتم
زمستون و پاییز واقعی هم دیدیم بلاخره! :دی
براف روی درخت ها آذم رو یاد دوران مهد کودک مینداخت که با پنبه روی شاخه های درخت مثلا برف می ذاشتیم
هم مایی که تو شهر های کوچیکیم و هم اونایی که توی هشری مث تهرانن داریم به یه نوع عمرمون رو تلف می کنیم...ما از نبود کوچکترین امکانات و اونها از هدر رفتن وقت
بهتره پول خوب داشته باشی بری از امکانات استفاده کنی و برگردی شهر خودت
آدم های خرپولی که 20میلیون بالاتر بودن قیمت ماشینشون براشون فرق نکنه هم هست!س
ترک ها آدم های خیلی باحالین
جوک ترکی رو که یه ترک تعریف کنه خیلی مزه می ده
سید (شخصیت عصر یخ)رو هم ملاقات کردیم..البته ببخشید...کسی که صدای اون رو به نقص تقلید می کرد و کلی خندیدیم (طرف الان دیگه قاضی ه!)ی
این سفر رو باید زودتر می رفتم
اگه کسی پیش دانشگاهی ه یا پشت کنکوری کلا قبل از کنکور!...بش پیشنهاد می کنم یه گشتی تو دانشگاه ها قبل از رفتنش به اونجا بزنه
اصلا اصرار نکنین من عمرا دانشگاه شریف نمی رم...هوای منطقه اش خیلی آلوده اس! :دی
ملت مونث چکمه که می پوشن به همون نسبت پاچه ها می ره بالا و می شه شلوارک...به جون خودم هوا سرده...اونی که زیر پات ه برفه هااا...به قول یه بنده خدایی، باشه بابا من دوست دارم سرده مریض می شی خوب!س
و یه سری مسایل دیگه که باید به بروبچز خودمون به صورت جداگانه بگم و یه چیزای دیگه ای رو گوشزد کنم
خوب برگشتم... بگین برنمی گشتی هم زیاد فرقی نمی کرد
ببین خودمم نمی دونم چرا این پایینی ها رو نوشتم ولی فکر نمی کنم به درد تو بخوره...حوصله نداری نخون! همین که اومدی ایول! س
به جون خودم من اگه همچین متنی رو توی وبلاگی ببینم حتی به صورت آف لاین هم نمی خونمش!...پس نگو طولانی ه من که می گم نخون اصلا!...خیلی بی کاری اگه بشینی این رو بخونی!س
سفرنامه ای که بعضی چیزها به دلیل نبود حوصله ذکر نشده!س
فرودگاه که رفتیم یادم اومد دوربین رو جا گذاشتم...حالا تو چه وضعی؟40دقیقه مونده به پرواز...با نگاهی ملتمسانه:دی بابا رو راضی کردم بره از خونه دوربین رو بیاره...خلاصه من رو با زور فرستادن تو سالن انتظار و هنوز دوربین بی دوربین...خلاصه...واسه سوار شدن هم اینقدر لفتش دادم تا بلاخره دوربین رو روی باند بهم رسوندن...حالا کجا رفتم؟
تهران>شمیرانات>ولنجک>فکر کزدی حالا می خوام بگم ویلای ساسان اینا!!؟ نه عزیز دلم! خوابگاه دانشگاه شهید بهشتی
یک ساعت از آبادان تا تهران دوساعت از مهرآباد تا خوابگاه...به میمنت حضور بنده دو روزی برف بارید چه برفی!س
خوب بگم که برادر گرام سال آخر فوق لیسانس حقوق ه و اونجا ساکن که منم رفتم اونجا...البته با خیلی از بروبچز اونجا قبلا آشنا شده بودم...توی اردوهای جنوب و عقد داداشم...هرچند بیشتر اونایی که توی اردو جنوب بودن من رو به اسم هم می شناختم ولی من فقط اونا رو به چهره...س
شب چندتا عکس از زندگی دانشجویی توی خوابگاه گرفتیم و صبح که بلند شدیم دوربین ه سی سی دی ش سوخت!...یعنی آخر آخر آخر ضد حالی که می تونست پیش بیاد!...دانشکده ها مختلف دانشگاه شهید بهشتی رو گشت زدم و دو سه دقیقه ای هم سر یکی از کلاس های معماری نشستم...راه رفتن با احتیاط روی زمین یخ زده هم واسه خودش پروژه ای بود...س
هر چی دانشکده ها فنی تر می شد دانشجوهاش جلف تر می شدن!...دختر و پسر بود که با برف تو سروکله ی هم می زدن...حالا باز دخترا می زدن زیاد محکم نمی تونستن بزنن ولی بعضی پسرها بدرقم محکم می زدن...جوری که فکر کنم اگه یکی از دخترا در یکی از صحنه ها یکم اونورتر(چه فرقی می کنه کدوم ور حالا!) بود گلوله برفه که بش می خورد هیچ با پهن می شد وسط برف ها...س
اینجا رو خلاصه کنم می شه: سلف و درمونگاه دانشگاه و مسجد دانشگاه
فرداش رفتیم دانشگاه علوم پزشکی ایران دنبال خواهرم...بعد رفتیم یکی از این فست فود باگت و چیکن کوردن بلو میل نمودیم! :))...ولی خداییش کار تبلیغشون و بروشور و کلا تیریپشون قشنگ بود...بعد هم پیاده خیابان هایی که فکر کنم کشور دیگری بود :دی طی نمودیم تا به سعدآباد رسیدیم...و آنجا بود که باز افسوس نداشتن دوربین را بدجور همه جایمان را سوزاند!...از کاخ ها بگذریم چون الان خیلی حا مث این کاخ ها و خیلی بهترش رو دارن!...جالب بود...ولی جالب تر از کاخ ها موزه ی برادران امیدوار ه...سال 33، 99تا کشور رو به غیر از چین و روسیه گشتن...از جزایر اقیانوس آرام تا قبایل بدوی آمازون که لخت و پتی بودن(اشتباه نشه من فقط پاهام پتی ه الکی فکر نکنین با اونا نسبتی دارم!)...چیزایی از سفر با خودشون آورده بودن معرکه...خلاصه...اومدیم پایین و با سرک کشیدن به داخل کاخ های دولتی که باعث شد حفاظت هشدارکی به ما بده پیاده رفتیم تا اما زاده صالح...آها...هر سه شب واسه نماز مغرب و عشا امام زاده صالح بودیم...س
یه چیزی...همه ی اینایی که مرفه بی دردن(!) مرض دارن چیز گرون بخرن؟...توی شهر کتاب نیاورون که ماشالله هم خودش سانتی مانتال ه هم کسایی که میان اونجا :دی کتاب ها که قیمتش مشخصه ولی لوازم التحریر و چیزای بازم سانتی مانتال تزئینی خداییش خیلی گرون بود! منم که عمرا اگه واسه چیزی که به نظرم ارزش اون قیمت رو نداشته باشه پول بدم!...ولی قشنگ بودااا :دی
هر چند یدونه از این لباس های سرهمی واسه یه نی نی از یه جا دیگه خریدم به قیمت دولاپهنا!...توی شهر کتاب سیستم خرید فروش سی دی های صوتیش جالب بود...برو ببین حوصله ندارم بنویسم چه جوریه خوب!...فرداش هم که رفتیم رأی دادیم...5به تااز 15تای شورای شهررای دادم...7- 8تا از 16تای خبرگان و دوتای میاندوره ای مجلس...که فقط یکی از خبرگانی هایی که بش رأی دادم رآی نیاورد...خداییش این تهران باید واسه هر منطقه اش 15تا نماینده داشته باشه نه واسه کل شهر...آبادان با این کوچیکیش 9تا نماینده داره...آها گفتم آبادان...یه پرانتز باز کنم...وقتی فقر اجتماعی و فقر فرهنگی تو این شهر موج می زنه نباید انتظار زیادی از شعور سیاسی داشت!...پرانتز بسته!س
شب هم رفتیم پیش شقایق فسقل...ماشالله...نازی...کولولو...خونه ی اینا که می خواستیم بریم جوراب یکم خیس شده بود چون توی برف راه رفته بودیم(هر چند طرف اونا خشک خشک بود) بیرون خونشون وسط خیابون جوراب عوض کردم! عمرا اگه توی آبادان همچین کاری کنم :دی
روز بعدشم رو هم خلاصه و تیتر وار می گم چون واقعا خودمم داره حالم به هم می خوره از بس تایپیدم
دانشگاه شهید بهشتی-کانکس ها-دانشگاه تهران-سانویچ بوفه ی دانشکده ی حقوق-دانشکده هنرهای زیبا(تیریپ های باحال خنده دار :دی)...انقلاب راسته ی کتاب-مرکز خرید روایت فتح-مترو(کنسرو آدم-تمرین فشار قبر)...فرودگاه توی هواپیما اولین جرقه ی سرما خوردگی و تمام
آخیش!س
نکات:س
توی خونه لباس رو میندازی توی ماشین می شوره، تویخوابگاه می ندازی تو تشت می شوری!س
واسه خودم یه مشت کتاب و دو-سه تا سی دی گرفتم
زمستون و پاییز واقعی هم دیدیم بلاخره! :دی
براف روی درخت ها آذم رو یاد دوران مهد کودک مینداخت که با پنبه روی شاخه های درخت مثلا برف می ذاشتیم
هم مایی که تو شهر های کوچیکیم و هم اونایی که توی هشری مث تهرانن داریم به یه نوع عمرمون رو تلف می کنیم...ما از نبود کوچکترین امکانات و اونها از هدر رفتن وقت
بهتره پول خوب داشته باشی بری از امکانات استفاده کنی و برگردی شهر خودت
آدم های خرپولی که 20میلیون بالاتر بودن قیمت ماشینشون براشون فرق نکنه هم هست!س
ترک ها آدم های خیلی باحالین
جوک ترکی رو که یه ترک تعریف کنه خیلی مزه می ده
سید (شخصیت عصر یخ)رو هم ملاقات کردیم..البته ببخشید...کسی که صدای اون رو به نقص تقلید می کرد و کلی خندیدیم (طرف الان دیگه قاضی ه!)ی
این سفر رو باید زودتر می رفتم
اگه کسی پیش دانشگاهی ه یا پشت کنکوری کلا قبل از کنکور!...بش پیشنهاد می کنم یه گشتی تو دانشگاه ها قبل از رفتنش به اونجا بزنه
اصلا اصرار نکنین من عمرا دانشگاه شریف نمی رم...هوای منطقه اش خیلی آلوده اس! :دی
ملت مونث چکمه که می پوشن به همون نسبت پاچه ها می ره بالا و می شه شلوارک...به جون خودم هوا سرده...اونی که زیر پات ه برفه هااا...به قول یه بنده خدایی، باشه بابا من دوست دارم سرده مریض می شی خوب!س
و یه سری مسایل دیگه که باید به بروبچز خودمون به صورت جداگانه بگم و یه چیزای دیگه ای رو گوشزد کنم