.::بادبادک::.
...سلام
فکر کنم دارم دوباره دلم رو بدست میارم...یا نه...یه دونه جدیده...اون یکی که باطل شد رفت...فکر کنم دارم دوباره میارمش سر جاش!س
خوب...این رو از کجا فهمیدم؟...خوب یکم اموشنالم داره بر می گرده به حالت عادی...بعد کلی وقت از شنیدن صدای خنده ی دودوست از پشت تلفن حس خوبی پیدا کردم...اینقدر این چند وقته این حس رو نداشتم که وقتی پیداش کردم نمی دونستم چیه...واسه خودمم عجیب بود...به شکرانه اش...اونش به خودم مربوطه!س
فقط خیلی خیلی ممنونم از کسی که غیرمستقیم و شایدم ناخواسته با گفتن 35 کلمه(با احتساب حروف ربط) باعث این چیز(کلمه ی مناسبش در واژگانم نیست) شد
نمی دونم چرا ولی دوباره رفتم کتاب "روی ماه خداوند را ببوس" رو برداشتم و این بار به صورت پراکنده خوندم...بعضی جاهاش رو البته...خیلی جاهاش رو دوست دارم...یه قسمتش رو که شاید به حال الانم می خوره رو توی همین پست می خونید...یکم صبر داشته باش!س
ذهنمم وبلاگی شده...چیزایی که تو ذهنم می گذره رو هم پست بندی میکنم...الته اونجا با کتگوری...س
می شه گفت تو این چندتا پست اخیر موقع نوشتن پست یه سری چیزایی رو که می خواستم توی پست بعدی بگم رو همون موقع می دونستم...شاید به نظر بعضی ها بد بیاد...ولی به نظر خودم خوب ه...چون نشون می ده ذهنم آروم تر شده...دقت کنین پست ها هم یه خورده جمع و جور تر شده!س
----------
*اِنّی اَنَا رَبُّکَ فَاخلَع نَعلَیکَ اِنَّکَ بِالوادِ المُقَدَّسِ طُوی
* وَ اَنَا اختَرتُکَ فَاستَمِع لِما یُوحی
همانا من پروردگار تو هستم. کفش هایت را از پا بیرون آر که تو در وادی مقدس طوی هستی و من تو را برگزیده ام، پس به آنچه وحی می شود گوش بسپار
سوره ی طه / آیه های 12 و 13
خیلی دوس دارم این رو...خوش به حال موسی!س
خوش به حال ما!س
البته اگر همت گوش سپردن و عمل کردنش را داشته باشیم
----------
چه با شتاب آمدی! گفتم برو! اما نرفتی و باز هم کوبه ی در را کوبیدی. گفتم: بس است، برو! گفتم: این جا سنگین است و شلوغ. جا برای تو نیست. اما نرفتی. نشستی و گریه کردی. آن قدر که گونه های من خیس شد. بعد در را گشودم و گفتم: نگاه کن چه قدر شلوغ است! و تو خوب دیدی که آن جا چه قدر فیزیک و فلسفه و هنر و منطق و کتاب و مجله و روزنامه و خط کش و کامپیوتر و کاغذ و حرف و حرف و حرف و تنهایی و بغض و زخم و یأس و دل تنگی و اشک و آشوب و مه و مه و مه و تاریکی و سکوت و ترس و اندوه و غربت در هم ریخته بود و دل گیجِ گیج بود. و دل سیاه و شلوغ و سنگین بود. گفتی: این جا رازی نیست! گفتم راز؟ گفتی من رازم. و آمدی تا وسط خط کش ها. بعد چشم هات از میان آن قاب سبز جادو کردند و گویی توفانی غریب در گرفت. آن چنان که نزدیک بود دل از جا کنده شود و من می دیدم که حرف ها و فلسفه ها و کتاب ها و خط کش ها و کاغذها و یأس ها و تاریکی ها و ترس و آشوب و مه و سکوت و زخم و دل تنگی و غربت و اندوه، مثل ذرات شنِ در شن زار، از سطح دل روبیده می شدند و چون کاغذ پاره هایی در آغوش توفان گم می شدند. خانه پرداخته شد. خانه روشن شد و خلوت و عجیب و سبک. و تو در دل هبوط کردی. گفتم: چیستی؟ گفتی: راز!س
"روی ماه خداوند را ببوس- مصطفی مستور"
----------
غرق در لبخند معصومانه ی یک کودک
----------
لطفاً بگو:س
چه می شوند استخوان ها و گوشت ها؟
خاک!س-
و خاک ها و جمجمه ها؟
شاید زغال، شاید نفت!س-
و نفت ها؟
دلار-
دلارها؟
باروت!س-
چه می شوند چشم ها و نفس ها؟
باران!س-
و سنگ ها و میزها وعصاها؟
خاکستر!س-
و گریه ها و خاطرات و غزل ها؟
طوفان!س-
چه می شوند شهیدان؟
شعر!س-
چرا سکوت کرده ای! بگو چرا فقط از شهید شعر مانده است
----------
واسه اینکه نمی خوام این پست سیاسی بشه از اظهار نظر درباره ی جریان حمله ی آمریکا به کنسولگری ایران خودداری می کنم و نظرم رو واسه خودم نیگه می دارم! :دی...س
----------
محرم داره می رسه...چند وقتی بود دلم خیلی هوای محرم رو داشت...این ماه واسه من خیلی فرق می کنه...ممکنه تو ماه رمضون خیلیا روزه نگیرن...ولی تو محرم همه میان...از همه تیپ آدم...حتی از ادیان دیگه...صدایی که از سیستم ماشینی که تا دیروزش دوپس دوپس بوده به فخری و آهنگران و کریمی و اینا تغییر پیدا می کنه...به احترام حسین(ع)...ولی...واس خاطر همون احترام خون حسین(ع)... دختر پسر بازی هاتون رو بذارین واسه یه جای دیگه...ببخشید اینی که گفتم مخاطبش عام نیس...فقط همونی که این کارس...طرف پا می شه می ره هیئت که چشاش رو یه حالی بده...یه یا حسین بگو حداقل این دهه رو بیخیال شو...اوچیکتیم به مولا
اینا رو هم واسه پیشواز داشته باشین
این اولیش اینم دومیش
پست بعد هم که معلوم شد درباره ی چی ه دیگه
فکر کنم دارم دوباره دلم رو بدست میارم...یا نه...یه دونه جدیده...اون یکی که باطل شد رفت...فکر کنم دارم دوباره میارمش سر جاش!س
خوب...این رو از کجا فهمیدم؟...خوب یکم اموشنالم داره بر می گرده به حالت عادی...بعد کلی وقت از شنیدن صدای خنده ی دودوست از پشت تلفن حس خوبی پیدا کردم...اینقدر این چند وقته این حس رو نداشتم که وقتی پیداش کردم نمی دونستم چیه...واسه خودمم عجیب بود...به شکرانه اش...اونش به خودم مربوطه!س
فقط خیلی خیلی ممنونم از کسی که غیرمستقیم و شایدم ناخواسته با گفتن 35 کلمه(با احتساب حروف ربط) باعث این چیز(کلمه ی مناسبش در واژگانم نیست) شد
نمی دونم چرا ولی دوباره رفتم کتاب "روی ماه خداوند را ببوس" رو برداشتم و این بار به صورت پراکنده خوندم...بعضی جاهاش رو البته...خیلی جاهاش رو دوست دارم...یه قسمتش رو که شاید به حال الانم می خوره رو توی همین پست می خونید...یکم صبر داشته باش!س
ذهنمم وبلاگی شده...چیزایی که تو ذهنم می گذره رو هم پست بندی میکنم...الته اونجا با کتگوری...س
می شه گفت تو این چندتا پست اخیر موقع نوشتن پست یه سری چیزایی رو که می خواستم توی پست بعدی بگم رو همون موقع می دونستم...شاید به نظر بعضی ها بد بیاد...ولی به نظر خودم خوب ه...چون نشون می ده ذهنم آروم تر شده...دقت کنین پست ها هم یه خورده جمع و جور تر شده!س
----------
*اِنّی اَنَا رَبُّکَ فَاخلَع نَعلَیکَ اِنَّکَ بِالوادِ المُقَدَّسِ طُوی
* وَ اَنَا اختَرتُکَ فَاستَمِع لِما یُوحی
همانا من پروردگار تو هستم. کفش هایت را از پا بیرون آر که تو در وادی مقدس طوی هستی و من تو را برگزیده ام، پس به آنچه وحی می شود گوش بسپار
سوره ی طه / آیه های 12 و 13
خیلی دوس دارم این رو...خوش به حال موسی!س
خوش به حال ما!س
البته اگر همت گوش سپردن و عمل کردنش را داشته باشیم
----------
چه با شتاب آمدی! گفتم برو! اما نرفتی و باز هم کوبه ی در را کوبیدی. گفتم: بس است، برو! گفتم: این جا سنگین است و شلوغ. جا برای تو نیست. اما نرفتی. نشستی و گریه کردی. آن قدر که گونه های من خیس شد. بعد در را گشودم و گفتم: نگاه کن چه قدر شلوغ است! و تو خوب دیدی که آن جا چه قدر فیزیک و فلسفه و هنر و منطق و کتاب و مجله و روزنامه و خط کش و کامپیوتر و کاغذ و حرف و حرف و حرف و تنهایی و بغض و زخم و یأس و دل تنگی و اشک و آشوب و مه و مه و مه و تاریکی و سکوت و ترس و اندوه و غربت در هم ریخته بود و دل گیجِ گیج بود. و دل سیاه و شلوغ و سنگین بود. گفتی: این جا رازی نیست! گفتم راز؟ گفتی من رازم. و آمدی تا وسط خط کش ها. بعد چشم هات از میان آن قاب سبز جادو کردند و گویی توفانی غریب در گرفت. آن چنان که نزدیک بود دل از جا کنده شود و من می دیدم که حرف ها و فلسفه ها و کتاب ها و خط کش ها و کاغذها و یأس ها و تاریکی ها و ترس و آشوب و مه و سکوت و زخم و دل تنگی و غربت و اندوه، مثل ذرات شنِ در شن زار، از سطح دل روبیده می شدند و چون کاغذ پاره هایی در آغوش توفان گم می شدند. خانه پرداخته شد. خانه روشن شد و خلوت و عجیب و سبک. و تو در دل هبوط کردی. گفتم: چیستی؟ گفتی: راز!س
"روی ماه خداوند را ببوس- مصطفی مستور"
----------
غرق در لبخند معصومانه ی یک کودک
----------
لطفاً بگو:س
چه می شوند استخوان ها و گوشت ها؟
خاک!س-
و خاک ها و جمجمه ها؟
شاید زغال، شاید نفت!س-
و نفت ها؟
دلار-
دلارها؟
باروت!س-
چه می شوند چشم ها و نفس ها؟
باران!س-
و سنگ ها و میزها وعصاها؟
خاکستر!س-
و گریه ها و خاطرات و غزل ها؟
طوفان!س-
چه می شوند شهیدان؟
شعر!س-
چرا سکوت کرده ای! بگو چرا فقط از شهید شعر مانده است
----------
واسه اینکه نمی خوام این پست سیاسی بشه از اظهار نظر درباره ی جریان حمله ی آمریکا به کنسولگری ایران خودداری می کنم و نظرم رو واسه خودم نیگه می دارم! :دی...س
----------
محرم داره می رسه...چند وقتی بود دلم خیلی هوای محرم رو داشت...این ماه واسه من خیلی فرق می کنه...ممکنه تو ماه رمضون خیلیا روزه نگیرن...ولی تو محرم همه میان...از همه تیپ آدم...حتی از ادیان دیگه...صدایی که از سیستم ماشینی که تا دیروزش دوپس دوپس بوده به فخری و آهنگران و کریمی و اینا تغییر پیدا می کنه...به احترام حسین(ع)...ولی...واس خاطر همون احترام خون حسین(ع)... دختر پسر بازی هاتون رو بذارین واسه یه جای دیگه...ببخشید اینی که گفتم مخاطبش عام نیس...فقط همونی که این کارس...طرف پا می شه می ره هیئت که چشاش رو یه حالی بده...یه یا حسین بگو حداقل این دهه رو بیخیال شو...اوچیکتیم به مولا
اینا رو هم واسه پیشواز داشته باشین
این اولیش اینم دومیش
پست بعد هم که معلوم شد درباره ی چی ه دیگه