.::ساعت25::.
...سلام
ذهنم آبستن یک فکر تازه شده است...صبر کن...ذهن من همیشه آبستن یک فکر بوده...می گن وقتی آبستن ه نباید س.ک.س داشت...ولی ذهن من عام المنفعه است!...تا هر روز که آبستن می شود...با دیگری همبستر می شود و نطفه معمولا از بین می رود ولی نمی افتد چرا؟!...هنوز چند ساعت نگذشته با فکر دیگری همبستر می شود و آبستن!...و این ماجرا ادامه دارد...و نمی دانم چرا این نطفه ها نمی افتند؟!...س
وقتی هم آبستن نمی شود...یعنی وقتی یک فکر می آید آن تو...ولی توجهی به آن نمی شود...حتی پریود ندارد...باز همانجا می ماند آن فکر لعنتی تا دیواره ها خراب شوند...باز راه خروجی ندارد...نخاله ها همانجا می مانند با فکر زیر آن...یادمه وقتی مادربزرگم خدا بیامرز، قلبش رو عمل کرد نتونستن همه ی لخته ها رو از توی قلبش در بیارن...بعضی هاش اونقدر مونده بود که جزیی از بافت دیواره ی قلبش شده بود...شده حکایت این نخاله ها و نطفه ها که راه در رو ندارند...بعضی هاشان شده اند جرم به این ذهن و دیواره را ضخیم کرده اند...حتی بعضی هاشان مثل لخته تکه شده و به دلم رفته اند و آنجا سنگینی می کنند...اینجا بر عکس است...در جسم آدمی لخته از قلب به مغز می رود ولی در اینجا از ذهن به دل می رود...به قول اون یارو توی فیلم میم مثل مادر...باید بدم با قاشق توی ذهنم را بکرانند...فکرش را بکن...چه چیزهایی از آن تو نمی شود بیرون کشید...فکر کنم لایه های زیرین چیزی مثل نفت شده باشند...یا شاید زغال فکر!...خاطرات هم که با آن قاطی شود چه معجونی است!...کم کم رو به دیوانگی آورده ام...آی آدم ها یک نفر دارد می سپارد جان...نه...نمی سپارد جان...دیوانه وار می خندد به این زندگی...کارش از گریه گذشته است...خنده دار هم هست شاید...دیری نمی پاید اکنون...شاید هم بپاید!...ما می میریم تا شاعران بیمار شعر بگویند...ما می میریم بازی قشنگی است...کنار آدم های مهم هر شب هزار بار عروس می شود...هزار بار بازی قشنگی است...کارگران ساعت یازده به خیابان می...ریز...ریز...می کنند پارچه های رنگی را آواز می خوانند می رقصند و البته شعار می دهند...ما می میریم تا عکاس تایمز جایزه بگیرد...خدا کو؟!...یک نفر سجاده شوی دیجیتال به آن آقا معرفی کند فکر کنم لازم دارد...خوب مگه چیه؟گفتم شاید سراغ داشته باشید آن بنده خدا می خواهد برای سگانش ویلا بسازد وقت شست سجاده اش را با دست ندارد...تا مرگ تدریجی بگیرد جانم را...می خواهم از آتش بنوشانم دهانم را...باران نمی خواهم نمی خواهم نمی خواهم...بگذار تا آتش بگیرد دودمانم را...اینجا پسری که می گفت عاشق است با رد رژهای جدید روی گونه رفتن دخترک را تماشا کرد و دختر عاشقانه حساب های بانکی را می شمرد...واویلای عشق!مجلس ختم برگزار کنید برای همه ی روزنامه ها آگهی ترحیم می فرستم و برایم لبخند ژکوند چاپ می کنند...این ایستگاه چندم تنهایی من است؟...ایستگاه؟!...من ایستگاه تنهایی ندارم...جزیره ای دارم، جزیره ی تنهایی...حتی آن ناخدای سیاه هم به آنجا دست نیافته است...چون کسی نقشه اش را ندارد...به فضا که رفته بودم برگشتن به اینجا افتادم...دیروز بسته ای در جزیره ام پیدا کردم...یک مانیتور ال سی دی...آه...برای ارتباط؟برای فخر؟برای ریا؟...آها...برای اینکه چشمانم کمتر آسیب ببینند...می گن اگه خوب لباس بپوشی ممکنه ریا کنی...اگه لباس خوب داشته باشی و نپوشی بازم ممکنه ریا کنی...دهنمون سرویس ه...الله اکبر تکبیرة الاحرام مؤمنین نیت...مثل زمینم...به پوسته همه دسترسی دارند...گوشته و هسته هیچ کس...گاهی زلزله و سونامی می شود...فوران می کند...خاکسترش را بو کن...چقدر می خوابم من؟!...پف کرده ام...کار مفید من امروز چه بود؟!...ممممم...آها...لباس ها را روی بند انداختم!...همین...تا دیروز بهنوش می خورد لیمویی و آخر کلاسش بود...امروز ویس.کی می خورد و به دوست دخترش که می گفت زید می گوید داف!...مست بود، دختر بود، ضبط بود، دوپس دوپس بود، اتاق بود، خیلی چیزهای دیگر بود، زنگ در به صدا در آمد، مادر دختر بود، آمده بود دنبالش بود(!)، نمی دانم مادرش بود یا عام المنفعه بود؟!...ما نبودیم و بودیم...زیر پوست شهر بود، هست...بگذار دیشب کودک بی خانمانی که گرسنه بود، سگ های ولگرد راحتش کرده باشند و گرنه گیر سگ های آدم نما می افتد و...حقوق بشر را هم جمع کرده اند، یکجا دارند با سود بالا قسطی پخش می کنند کوپن هایتان را بیاورید...امروز برایت جشن گرفتم...در مزار غریبی که دیگر شیشه های مشبک ندارد...این طرف پله های سیاست، آن طرف میز ریاست...اگه بی جنبه ای هررری!...کجا؟!...دست به دست من بده...شما؟!...من تو شدم، تو ما شدی، ما یک قبیله...تلفن زنگ می زند...روی آیفن می گذارد ما هم بشنویم...صدای زنی است، می گوید می خواهم بچه ی اولم از تو باشد...سگ های ولگرد کجایند؟! ببین نشانی این زن را دارند؟!...بر بال ملائک سوار خواهد شد...آن که خس خس می کرد سینه اش تا امشب...دیگر صدای خس خس نمی آید...صدای سرفه نمی آید...تمام حیثیت کوه از شکوه من است...برای کشتن من خواهش از تفنگ نکن...یکی برای همیشه رفته و یکی برای همیشه مانده بود...دیشب سالگرد عقدشان بود...چقدر کار کردم آن روزها، سفره ی عقد،دسته گل،ماشین،صندلی،کت،شیرینی،کیک...امسال هم کیک،گل،عکس...ایشالله عروسی خودت خدمت کنیم...بشین تا...حتما!...امتحانات از کی؟!...لعنت!...این ترم در فضا بودم...نبودم...شاید شهریور سلام...من بیایم؟اجازه؟، نه لباس تو پولک ندارد،دخترک بیچاره...تنم گر گرفته است...لطفا کمی روشنفکر شوید وقت مصاحبه است...من هستم...تو ممکن است باشی...او هست...و چقدر الکی زندگی هست!...من حسرت می خورم...من چه دارم برای نوشتن؟...همه تل انبار شده اند و پوسیده...افکاری که سقط می شوند...نمی افتند...گند می کنند...نه تویی که نمی دانم بودی یا نه؟...کودکی ما...جوانی ما...زندگی ما به همین...-اجبارا- سادگی گذشت...یا بهتر بگویم...می گذرد!...همه را خط می زنم...از اول...س
سلام...س
من بی تاب مانده ام در بیابان های دور...س
ذهنم آبستن یک فکر تازه شده است...صبر کن...ذهن من همیشه آبستن یک فکر بوده...می گن وقتی آبستن ه نباید س.ک.س داشت...ولی ذهن من عام المنفعه است!...تا هر روز که آبستن می شود...با دیگری همبستر می شود و نطفه معمولا از بین می رود ولی نمی افتد چرا؟!...هنوز چند ساعت نگذشته با فکر دیگری همبستر می شود و آبستن!...و این ماجرا ادامه دارد...و نمی دانم چرا این نطفه ها نمی افتند؟!...س
وقتی هم آبستن نمی شود...یعنی وقتی یک فکر می آید آن تو...ولی توجهی به آن نمی شود...حتی پریود ندارد...باز همانجا می ماند آن فکر لعنتی تا دیواره ها خراب شوند...باز راه خروجی ندارد...نخاله ها همانجا می مانند با فکر زیر آن...یادمه وقتی مادربزرگم خدا بیامرز، قلبش رو عمل کرد نتونستن همه ی لخته ها رو از توی قلبش در بیارن...بعضی هاش اونقدر مونده بود که جزیی از بافت دیواره ی قلبش شده بود...شده حکایت این نخاله ها و نطفه ها که راه در رو ندارند...بعضی هاشان شده اند جرم به این ذهن و دیواره را ضخیم کرده اند...حتی بعضی هاشان مثل لخته تکه شده و به دلم رفته اند و آنجا سنگینی می کنند...اینجا بر عکس است...در جسم آدمی لخته از قلب به مغز می رود ولی در اینجا از ذهن به دل می رود...به قول اون یارو توی فیلم میم مثل مادر...باید بدم با قاشق توی ذهنم را بکرانند...فکرش را بکن...چه چیزهایی از آن تو نمی شود بیرون کشید...فکر کنم لایه های زیرین چیزی مثل نفت شده باشند...یا شاید زغال فکر!...خاطرات هم که با آن قاطی شود چه معجونی است!...کم کم رو به دیوانگی آورده ام...آی آدم ها یک نفر دارد می سپارد جان...نه...نمی سپارد جان...دیوانه وار می خندد به این زندگی...کارش از گریه گذشته است...خنده دار هم هست شاید...دیری نمی پاید اکنون...شاید هم بپاید!...ما می میریم تا شاعران بیمار شعر بگویند...ما می میریم بازی قشنگی است...کنار آدم های مهم هر شب هزار بار عروس می شود...هزار بار بازی قشنگی است...کارگران ساعت یازده به خیابان می...ریز...ریز...می کنند پارچه های رنگی را آواز می خوانند می رقصند و البته شعار می دهند...ما می میریم تا عکاس تایمز جایزه بگیرد...خدا کو؟!...یک نفر سجاده شوی دیجیتال به آن آقا معرفی کند فکر کنم لازم دارد...خوب مگه چیه؟گفتم شاید سراغ داشته باشید آن بنده خدا می خواهد برای سگانش ویلا بسازد وقت شست سجاده اش را با دست ندارد...تا مرگ تدریجی بگیرد جانم را...می خواهم از آتش بنوشانم دهانم را...باران نمی خواهم نمی خواهم نمی خواهم...بگذار تا آتش بگیرد دودمانم را...اینجا پسری که می گفت عاشق است با رد رژهای جدید روی گونه رفتن دخترک را تماشا کرد و دختر عاشقانه حساب های بانکی را می شمرد...واویلای عشق!مجلس ختم برگزار کنید برای همه ی روزنامه ها آگهی ترحیم می فرستم و برایم لبخند ژکوند چاپ می کنند...این ایستگاه چندم تنهایی من است؟...ایستگاه؟!...من ایستگاه تنهایی ندارم...جزیره ای دارم، جزیره ی تنهایی...حتی آن ناخدای سیاه هم به آنجا دست نیافته است...چون کسی نقشه اش را ندارد...به فضا که رفته بودم برگشتن به اینجا افتادم...دیروز بسته ای در جزیره ام پیدا کردم...یک مانیتور ال سی دی...آه...برای ارتباط؟برای فخر؟برای ریا؟...آها...برای اینکه چشمانم کمتر آسیب ببینند...می گن اگه خوب لباس بپوشی ممکنه ریا کنی...اگه لباس خوب داشته باشی و نپوشی بازم ممکنه ریا کنی...دهنمون سرویس ه...الله اکبر تکبیرة الاحرام مؤمنین نیت...مثل زمینم...به پوسته همه دسترسی دارند...گوشته و هسته هیچ کس...گاهی زلزله و سونامی می شود...فوران می کند...خاکسترش را بو کن...چقدر می خوابم من؟!...پف کرده ام...کار مفید من امروز چه بود؟!...ممممم...آها...لباس ها را روی بند انداختم!...همین...تا دیروز بهنوش می خورد لیمویی و آخر کلاسش بود...امروز ویس.کی می خورد و به دوست دخترش که می گفت زید می گوید داف!...مست بود، دختر بود، ضبط بود، دوپس دوپس بود، اتاق بود، خیلی چیزهای دیگر بود، زنگ در به صدا در آمد، مادر دختر بود، آمده بود دنبالش بود(!)، نمی دانم مادرش بود یا عام المنفعه بود؟!...ما نبودیم و بودیم...زیر پوست شهر بود، هست...بگذار دیشب کودک بی خانمانی که گرسنه بود، سگ های ولگرد راحتش کرده باشند و گرنه گیر سگ های آدم نما می افتد و...حقوق بشر را هم جمع کرده اند، یکجا دارند با سود بالا قسطی پخش می کنند کوپن هایتان را بیاورید...امروز برایت جشن گرفتم...در مزار غریبی که دیگر شیشه های مشبک ندارد...این طرف پله های سیاست، آن طرف میز ریاست...اگه بی جنبه ای هررری!...کجا؟!...دست به دست من بده...شما؟!...من تو شدم، تو ما شدی، ما یک قبیله...تلفن زنگ می زند...روی آیفن می گذارد ما هم بشنویم...صدای زنی است، می گوید می خواهم بچه ی اولم از تو باشد...سگ های ولگرد کجایند؟! ببین نشانی این زن را دارند؟!...بر بال ملائک سوار خواهد شد...آن که خس خس می کرد سینه اش تا امشب...دیگر صدای خس خس نمی آید...صدای سرفه نمی آید...تمام حیثیت کوه از شکوه من است...برای کشتن من خواهش از تفنگ نکن...یکی برای همیشه رفته و یکی برای همیشه مانده بود...دیشب سالگرد عقدشان بود...چقدر کار کردم آن روزها، سفره ی عقد،دسته گل،ماشین،صندلی،کت،شیرینی،کیک...امسال هم کیک،گل،عکس...ایشالله عروسی خودت خدمت کنیم...بشین تا...حتما!...امتحانات از کی؟!...لعنت!...این ترم در فضا بودم...نبودم...شاید شهریور سلام...من بیایم؟اجازه؟، نه لباس تو پولک ندارد،دخترک بیچاره...تنم گر گرفته است...لطفا کمی روشنفکر شوید وقت مصاحبه است...من هستم...تو ممکن است باشی...او هست...و چقدر الکی زندگی هست!...من حسرت می خورم...من چه دارم برای نوشتن؟...همه تل انبار شده اند و پوسیده...افکاری که سقط می شوند...نمی افتند...گند می کنند...نه تویی که نمی دانم بودی یا نه؟...کودکی ما...جوانی ما...زندگی ما به همین...-اجبارا- سادگی گذشت...یا بهتر بگویم...می گذرد!...همه را خط می زنم...از اول...س
سلام...س
من بی تاب مانده ام در بیابان های دور...س