.::شاید وقتی دیگر::.
...سلام
گفته بودم یه جزیره دارم...دیروز نشسته بودم وسط جزیره پای نت(آره بابا اگه جزیره ام این رو نداشت که دیگه زیادی حوصله ام سر می رفت)...خلاصه...دیدم یه بطری که توش یه چیزی ه اومد اومد کنار جزیره...نمی گم ساحل چون این جزیره حتما وسط دریا و اقیانوس نیس که!...بگذریم...بطری رو برداشتم کاغذ توش رو درآوردم خوندم...هاج و واج نگاه کردم...بعد خودخواه شدم و گفتم این شاید برا من بوده...جوابی نوشتم پشت همون کاغذ و گذاشتم توی بطری و روونه اش کردم...بعد با خودم فکر کردم...اصلا مگه کسی می دونه من اینجام؟...کسی که بخواد چیزی دست کسی برسه که نمی ذاره تو بطری و ولش کنه...اه...این اصلا مال من نبود...چه جوری برش گردونم حالا؟...گذشت...گذشت...گذشت...چه صدای خنده ای!...آخی...حتما مال همونیه که بطری رو فرستاده بود...باز خوبه خندید...شاید طنز نویس باشم و نمی دونم؟...آی ملت...من اینجا نه کاغذ دارم...نه بطری...یه کاغذ بذارین تو بطری و روونه کنین...شاید رسید به دست من و نوشتم و باز روونه کردم...بعد می شینم منتظر صدای خنده هاتون...س
بذار ببینم...من چرا فک کردم اون نامه هه مال من ه؟...نکن ه اینقدر هنگ کردم برای پیدا کردن اون سؤال هایی که به خاطر اونا افتادم تو این جزیره که برای رهایی از این هنگی به هرچیزی چنگ می زنم؟
همچین پشیمون نیستم از این که جواب نامه رو دادم...بلاخره باعث خنده و شادی کسی شد...به جان خودم اگه این جمله نیش و کنایه باشه، گفته باشم!س
*
غروب امروز...وقتی داشتم توی جزیره قدم می زدم...یه بیل دیدم...شروع کردم به کندن...یه قبر واسه خودم کندم...به عمق 40-50سانت...طول ش هم حدودا 10وجب...عرض ش هم کم بود...وقتی تموم شد هوا تاریک شده بود... دستم تاول زده بود و ترکیده بود...خیس عرق بودم...پیرهنم رو درآوردم...خوابیدم توش...چه حس جالبی...سرمای خاک رو حس کنی با تنت...به خاطر عرض کمش تکون نمی تونستم بخورم...رو به قبله نکندم...وقتی خوابیدم ماه بالا سرم بود، چه قشنگ بود...چشمام رو بستم...دل کندن از اون منظره...تاریک...فقط نور ماه...اه...این صدا از کجاست؟ اینجا که من تنهام چون انقدر کوچیکه که هرجاش ایستاده باشی کل جزیره رو می بینی...پس این صدا از کجاست؟ مهم نیست...چه بزن و بکوبی هم دارن...نه جالب ه...یکی داره عروسی می کنه...من اینجا توی جزیه توی قبر...جا برای لحد نذاشتم...یکم خوابیدم اون تو...بعد بلند شدم پرش کردم...دسته بیل ه هم می شه گفت شکست...با بیل کندم...ولی با دست پرش کردم...می تونم گورکن خوبی بشم...سرعت خوبی داشتم...ولی تو این جزیره که به غیر از من کسی نیس...شاید بهتر باشه یه قبر خوب و تر تمیز و آماده ی بلعیدن جسد درست کنم که شاید وقت مردنم بفهمم و برم بخوابم توش...مورچه ها و کرم ها جسدم رو بخورن بهتر از این ه که لاشخورها دور سرم بچرخن و هر کدوم تکه ای بکنه و ببره...س
با اون تن گرم و عرق کرده...یه دوش آب سرد چه حالی می ده...س
----------
چه کنم با دل تنها
چه کنم با غم دل
چه کنم با این درد
دل من ای دل من
----------
این 33روز لعنتی تموم شه تا بتونم بدون دغدغه دنبال جواب سؤال هام بگردم...س
یکم باید به خودم، به افکارم، به این ذهن آشفته ام برسم
سعی می کنم چند وقتی رو با خودم سر کنم، نمی دونم، شاید همین فردا هم اینجا بنویسم، شاید هم یکم طول بکشه...هیچی معلوم نیست...س
نوشته های این پست را هم بگذارید به حساب- به قول عاطفه خانم - درگیری من با آنیمای درونم...س
----------
اینجا کجاست خبر داری؟
از بزرگترین دشت های جلگه ای جهان...زمین بسیار حاصلخیز... دارای رودهای پر آب...سد ها و نیروگاه های برق...منابع عظیم نفت و گاز...پالایشگاه ها و مجتمع های عظیم پتروشیمی...صنایع فولاد...دومین تولید کننده ی گندم کشور...مزارع بزرگ نیشکر...باغ های میوه و سیفیجات زیاد...نخلستان های وسیع...بنادر تجاری بزرگ...آثار تاریخی...موقعیت مناسب گردشگری...س
همه ی این ها به علاوه ی خیلی چیزهای دیگر که شاید من از قلم انداخته باشم در خوزستان جمع اند...ولی...آثار این همه نعمت خدادادی و صنعت؟...بله من هم نمی گم اینا فقط مال ماست، بله برای همه ی کشوره...ولی نه این که هیچی ش به ما نرسه...خداییش کدوم استان دیگه ای رو می شناسین که این همه چیز داشته باشه؟...تهران؟اصفهان؟فارس؟...هیچ کدوم...ولی همه شون وضع استانشون بهتر از ماست...ظلم دانی یعنی چه؟
----------
پ ن: اگر دردم یکی بودی چه بودی...س
گفته بودم یه جزیره دارم...دیروز نشسته بودم وسط جزیره پای نت(آره بابا اگه جزیره ام این رو نداشت که دیگه زیادی حوصله ام سر می رفت)...خلاصه...دیدم یه بطری که توش یه چیزی ه اومد اومد کنار جزیره...نمی گم ساحل چون این جزیره حتما وسط دریا و اقیانوس نیس که!...بگذریم...بطری رو برداشتم کاغذ توش رو درآوردم خوندم...هاج و واج نگاه کردم...بعد خودخواه شدم و گفتم این شاید برا من بوده...جوابی نوشتم پشت همون کاغذ و گذاشتم توی بطری و روونه اش کردم...بعد با خودم فکر کردم...اصلا مگه کسی می دونه من اینجام؟...کسی که بخواد چیزی دست کسی برسه که نمی ذاره تو بطری و ولش کنه...اه...این اصلا مال من نبود...چه جوری برش گردونم حالا؟...گذشت...گذشت...گذشت...چه صدای خنده ای!...آخی...حتما مال همونیه که بطری رو فرستاده بود...باز خوبه خندید...شاید طنز نویس باشم و نمی دونم؟...آی ملت...من اینجا نه کاغذ دارم...نه بطری...یه کاغذ بذارین تو بطری و روونه کنین...شاید رسید به دست من و نوشتم و باز روونه کردم...بعد می شینم منتظر صدای خنده هاتون...س
بذار ببینم...من چرا فک کردم اون نامه هه مال من ه؟...نکن ه اینقدر هنگ کردم برای پیدا کردن اون سؤال هایی که به خاطر اونا افتادم تو این جزیره که برای رهایی از این هنگی به هرچیزی چنگ می زنم؟
همچین پشیمون نیستم از این که جواب نامه رو دادم...بلاخره باعث خنده و شادی کسی شد...به جان خودم اگه این جمله نیش و کنایه باشه، گفته باشم!س
*
غروب امروز...وقتی داشتم توی جزیره قدم می زدم...یه بیل دیدم...شروع کردم به کندن...یه قبر واسه خودم کندم...به عمق 40-50سانت...طول ش هم حدودا 10وجب...عرض ش هم کم بود...وقتی تموم شد هوا تاریک شده بود... دستم تاول زده بود و ترکیده بود...خیس عرق بودم...پیرهنم رو درآوردم...خوابیدم توش...چه حس جالبی...سرمای خاک رو حس کنی با تنت...به خاطر عرض کمش تکون نمی تونستم بخورم...رو به قبله نکندم...وقتی خوابیدم ماه بالا سرم بود، چه قشنگ بود...چشمام رو بستم...دل کندن از اون منظره...تاریک...فقط نور ماه...اه...این صدا از کجاست؟ اینجا که من تنهام چون انقدر کوچیکه که هرجاش ایستاده باشی کل جزیره رو می بینی...پس این صدا از کجاست؟ مهم نیست...چه بزن و بکوبی هم دارن...نه جالب ه...یکی داره عروسی می کنه...من اینجا توی جزیه توی قبر...جا برای لحد نذاشتم...یکم خوابیدم اون تو...بعد بلند شدم پرش کردم...دسته بیل ه هم می شه گفت شکست...با بیل کندم...ولی با دست پرش کردم...می تونم گورکن خوبی بشم...سرعت خوبی داشتم...ولی تو این جزیره که به غیر از من کسی نیس...شاید بهتر باشه یه قبر خوب و تر تمیز و آماده ی بلعیدن جسد درست کنم که شاید وقت مردنم بفهمم و برم بخوابم توش...مورچه ها و کرم ها جسدم رو بخورن بهتر از این ه که لاشخورها دور سرم بچرخن و هر کدوم تکه ای بکنه و ببره...س
با اون تن گرم و عرق کرده...یه دوش آب سرد چه حالی می ده...س
----------
چه کنم با دل تنها
چه کنم با غم دل
چه کنم با این درد
دل من ای دل من
----------
این 33روز لعنتی تموم شه تا بتونم بدون دغدغه دنبال جواب سؤال هام بگردم...س
یکم باید به خودم، به افکارم، به این ذهن آشفته ام برسم
سعی می کنم چند وقتی رو با خودم سر کنم، نمی دونم، شاید همین فردا هم اینجا بنویسم، شاید هم یکم طول بکشه...هیچی معلوم نیست...س
نوشته های این پست را هم بگذارید به حساب- به قول عاطفه خانم - درگیری من با آنیمای درونم...س
----------
اینجا کجاست خبر داری؟
از بزرگترین دشت های جلگه ای جهان...زمین بسیار حاصلخیز... دارای رودهای پر آب...سد ها و نیروگاه های برق...منابع عظیم نفت و گاز...پالایشگاه ها و مجتمع های عظیم پتروشیمی...صنایع فولاد...دومین تولید کننده ی گندم کشور...مزارع بزرگ نیشکر...باغ های میوه و سیفیجات زیاد...نخلستان های وسیع...بنادر تجاری بزرگ...آثار تاریخی...موقعیت مناسب گردشگری...س
همه ی این ها به علاوه ی خیلی چیزهای دیگر که شاید من از قلم انداخته باشم در خوزستان جمع اند...ولی...آثار این همه نعمت خدادادی و صنعت؟...بله من هم نمی گم اینا فقط مال ماست، بله برای همه ی کشوره...ولی نه این که هیچی ش به ما نرسه...خداییش کدوم استان دیگه ای رو می شناسین که این همه چیز داشته باشه؟...تهران؟اصفهان؟فارس؟...هیچ کدوم...ولی همه شون وضع استانشون بهتر از ماست...ظلم دانی یعنی چه؟
----------
پ ن: اگر دردم یکی بودی چه بودی...س