پنجشنبه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۸۶

.::تردید::.

...سلام
----------
چقدر شبیه یونس هستم...بیش از 10 ماه است...س
یا نه...ترکیبی از یونس، سایه، علیرضا، مهرداد، جولیا، پارسا، مهتاب
نه، علیرضا و سایه تا آخر بهار پارسال بودم
یونس، پارسا...س
ولی...سؤالی که یونس داشت برای من حل شده، من سؤال دیگری دارم
شاید یونس از ترس از دست دادن سایه، زودتر جواب را قبول کرد(یا به خودش قبولاند)س
س"سایه" هم ندارم!س
اگر سایه ای بود شاید می توانست تاثیر داشته باشد، ولی الان نمی خواهم...سایه ای که از وسط داستان بیاید نمی خواهم...کلاف را بیشتر سردرگم می کند
*
با حرف دکتر میرنصر هم موافقم هم نه:س
س" دانایی پریشان از جهل بدتره چون به هر حال در ندانستن آرامشی هست که در دانستن نیست
...
حتی کسانی احتمالا مایل اند پولی پرداخت کنند که چیزهایی رو ندونند."س
حرفش درست ولی من الان بخشی از پریشانی ام ندانستن بعضی چیزهاست و بخشی هم دانست بعضی چیزها(همان چیزهایی که حاضرم پولی پرداخت کنم که از ذهنم پاک شوند یا بیشتر از این درباره شان ندانم).س
*
چقدر قسمت 16 را دوست دارم!س
خوش به حال یونس!س
ولی...ممکن است این توهم به یقین تبدیل شود و آن وقت...س
*
خودم هم از این وضعیتی که دچارش شده ام راضی نیستم
----------
چند جمله در ذهنم هست که مطمئنم در همین چند روزه جایی خوانده ام...ولی هرچیزی که این چند روز از جلوی چشمانم گذرانده ام را بالا و پایین می کنم، پیدا نمی کنم آن متن را
شاید در خواب دیده ام
ولی...من باید آن متن را پیدا کنم...به قبل و بعد آن جملات نیاز دارم...باید!س
خیلی حس بدی است...مانند وقتی که یک کلمه ی عادی را فراموش می کنید و خودتان را به آب و آتش می زنید تا یادتان بیاید.س
----------
پ ن: کاش می شد چشم و گوش و دهانم را ببندم یا نه پردازنده ی مغزم را دربیاورم تا بتوانم اندکی در آرامش باشم.س