.::حقیقتی به نام مرگ::.
...سلام
امروز تشییع یکی از آشناها بود که چند روزی بود مرگ مغزی شده بود...وقتی جمعه اون موقع ظهر تلفن زنگ خورد همه می دونستیم کی ه و چی می خواد بگه...س
خیلی بده که خیلی ها فقط برا مرگ کسی میان...تا زنده است هیچ!!!...اونایی که چند سال با این ها رابطه نداشتن حالا که این مرده بود مونده بودن چه کنن...ولی خوب مردم اینقدر...هیچی ولش...س
ولی کمیته بحران خوب تشکیل می شه...کاش همه اینجوری بودن...دیدین وقتی یکی می میره، خونواده مثلا عزادارن ولی باید فکر شام و ناهار چند روز کلی آدم باشن و چیزای دیگه...ولی...خدا رو شکر این یکی رو نداریم تو فامیل...خودجوش کمیته بحران س(من اینجوری بش می گم) تشکیل می شه و خیلی کمک حال خونواده ی عزادار می شن...س
بگذریم...س
خیلی وقت بود تشییع و خاکسپاری کسی رو ندیده بودم...بد نیست هر از گاهی این صحنه رو ببینیم...س
فکرش رو بکن...س
همین حالا بمیری...چقدر آماده ای واسه مرگ؟
روحت ول می شه...اول نمی فهمی مردی...کم کم می فهمی...وقتی توی غسالخونه دارن غسلت می دن و هر آبی که روت ریخته می شه مثل امواجی از سوزن که توی تنت فرو می ره رو حس کنی...س
بعد کفن می شی...می ذارنت توی تابوت و یه نماز برات می خونن و...به حرمت لااله الا الله....لا اله الا الله...می بینی که دارن می برنت و تو توی سر خودت می زنی و فکر می کنی که هنوز زنده ای و می گی من اینجام! چی کار دارین می کنین؟...بعد دو طرف کفنت رو می گیرن و می ذارنت توی همچین جایی...در قعر زمین...بعد بعضی جاهای کفن رو باز می کنن و یکی میاد کتفت رو می گیره و تکون می ده...افهم! افهم! یا فلان ابن فلان...و با اولین تکون خودت رو توی قبر می بینی...تلقین که تموم می شه...کم کم لحد ها رو می چینین کنار هم...و تو کم کم در تاریکی قبر فرو می ری(ایشالله قبر شما نورانی باشه، انتظار داری بگم خدا به دور؟خب مرگ یه حقیقت ه نمی شه فرار کرد که)...بعد شل ها رو روی منافذ و درزهای بین لحدها می چپونن...و بیل ها خاک رو روی تو می ریزن...تا چند دقیقه بعد تو در اعماق زمین زیر کلی خاک تنهایی...اون بالایی ها هم تا یکم بعد هستن و حتی اونایی که خیلی دوستت دارن هم می رن...کسی نمی مونه پیشت...و تنها تر می شی...شب فرا می رسه و...س
بقیه اش رو هم فعلا فاکتور بگیریم هرچند تازه کارمون از اونجا شروع می شه!س
همین دیدن تشییع و خاکسپاری می تونه آدم رو به خودش بیاره...این که اگه الان بمیری...چه کردی؟...چی داری که بتونه نجاتت بده؟...وااای...دهنمون...نه نه...کلا سرویسیم!...از الان به فکر چیزایی که می تونیم با خودمون ببریم باشیم!س
انا لله و انا الیه راجعون
----------
پ ن1: من الان یکم جو گیرم..می دونم پستی که درباره مرگ باشه خیلی جای کار داره...همین الان هم کلی چیز هست که هی یادم میاد...ولی هم الان توی امتحانا هستم هم اینکه نمی خواستم بذارم برا بعد...می خواستم حسی که الان دارم ثبت شه...تا شاید موندکاری اش بیشتر شه...هرچند دوباره روز از نو روزی از نو می شم متاسفانه!س
پ ن2: این گرد و خاک این چند روز هم پدر ما رو درآورده...تموم بشو هم نیست انگار...5شنبه میزان گرد و غبار 25برابر استاندارد جهانی بوده...یعنی باهاس همه جا تعطیل شه...ولی کو؟...ساعت 12میگن تعطیل که می خوام نگن آخر وقت اداری!...خداییش اگه تهران اینجوری بشه بازم اینجوری بی اعتنا هستن؟
پ ن3: نتایج آمارگیری خیلی جالبه: بیشترین شهر نشین و باسواد در استان تهران، بشترین روستا نشین و بی سواد در استان سیستان و بلوچستان؛ این است عدالت! و البته نشون می ده که آمارها بدون نقص و با صداقت ارائه شدن!...نکته ی دیگه ای که داره چند صدم درصد از مسلمان ها کم شده و به مسیحی ها و سایر و بدون جواب اضافه شده
خیلی بده که خیلی ها فقط برا مرگ کسی میان...تا زنده است هیچ!!!...اونایی که چند سال با این ها رابطه نداشتن حالا که این مرده بود مونده بودن چه کنن...ولی خوب مردم اینقدر...هیچی ولش...س
ولی کمیته بحران خوب تشکیل می شه...کاش همه اینجوری بودن...دیدین وقتی یکی می میره، خونواده مثلا عزادارن ولی باید فکر شام و ناهار چند روز کلی آدم باشن و چیزای دیگه...ولی...خدا رو شکر این یکی رو نداریم تو فامیل...خودجوش کمیته بحران س(من اینجوری بش می گم) تشکیل می شه و خیلی کمک حال خونواده ی عزادار می شن...س
بگذریم...س
خیلی وقت بود تشییع و خاکسپاری کسی رو ندیده بودم...بد نیست هر از گاهی این صحنه رو ببینیم...س
فکرش رو بکن...س
همین حالا بمیری...چقدر آماده ای واسه مرگ؟
روحت ول می شه...اول نمی فهمی مردی...کم کم می فهمی...وقتی توی غسالخونه دارن غسلت می دن و هر آبی که روت ریخته می شه مثل امواجی از سوزن که توی تنت فرو می ره رو حس کنی...س
بعد کفن می شی...می ذارنت توی تابوت و یه نماز برات می خونن و...به حرمت لااله الا الله....لا اله الا الله...می بینی که دارن می برنت و تو توی سر خودت می زنی و فکر می کنی که هنوز زنده ای و می گی من اینجام! چی کار دارین می کنین؟...بعد دو طرف کفنت رو می گیرن و می ذارنت توی همچین جایی...در قعر زمین...بعد بعضی جاهای کفن رو باز می کنن و یکی میاد کتفت رو می گیره و تکون می ده...افهم! افهم! یا فلان ابن فلان...و با اولین تکون خودت رو توی قبر می بینی...تلقین که تموم می شه...کم کم لحد ها رو می چینین کنار هم...و تو کم کم در تاریکی قبر فرو می ری(ایشالله قبر شما نورانی باشه، انتظار داری بگم خدا به دور؟خب مرگ یه حقیقت ه نمی شه فرار کرد که)...بعد شل ها رو روی منافذ و درزهای بین لحدها می چپونن...و بیل ها خاک رو روی تو می ریزن...تا چند دقیقه بعد تو در اعماق زمین زیر کلی خاک تنهایی...اون بالایی ها هم تا یکم بعد هستن و حتی اونایی که خیلی دوستت دارن هم می رن...کسی نمی مونه پیشت...و تنها تر می شی...شب فرا می رسه و...س
بقیه اش رو هم فعلا فاکتور بگیریم هرچند تازه کارمون از اونجا شروع می شه!س
همین دیدن تشییع و خاکسپاری می تونه آدم رو به خودش بیاره...این که اگه الان بمیری...چه کردی؟...چی داری که بتونه نجاتت بده؟...وااای...دهنمون...نه نه...کلا سرویسیم!...از الان به فکر چیزایی که می تونیم با خودمون ببریم باشیم!س
انا لله و انا الیه راجعون
----------
پ ن1: من الان یکم جو گیرم..می دونم پستی که درباره مرگ باشه خیلی جای کار داره...همین الان هم کلی چیز هست که هی یادم میاد...ولی هم الان توی امتحانا هستم هم اینکه نمی خواستم بذارم برا بعد...می خواستم حسی که الان دارم ثبت شه...تا شاید موندکاری اش بیشتر شه...هرچند دوباره روز از نو روزی از نو می شم متاسفانه!س
پ ن2: این گرد و خاک این چند روز هم پدر ما رو درآورده...تموم بشو هم نیست انگار...5شنبه میزان گرد و غبار 25برابر استاندارد جهانی بوده...یعنی باهاس همه جا تعطیل شه...ولی کو؟...ساعت 12میگن تعطیل که می خوام نگن آخر وقت اداری!...خداییش اگه تهران اینجوری بشه بازم اینجوری بی اعتنا هستن؟
پ ن3: نتایج آمارگیری خیلی جالبه: بیشترین شهر نشین و باسواد در استان تهران، بشترین روستا نشین و بی سواد در استان سیستان و بلوچستان؛ این است عدالت! و البته نشون می ده که آمارها بدون نقص و با صداقت ارائه شدن!...نکته ی دیگه ای که داره چند صدم درصد از مسلمان ها کم شده و به مسیحی ها و سایر و بدون جواب اضافه شده