.::نهضت ادامه دارد::.
...سلام
خندیدیم و خندیدیم و خندیدیم...س
به کلاس های 50-60نفره ی شنبه ی چند سال پیش خندیدیم...به این که از همون جا پایه ی اون درسمون ضعیف شد خندیدیم...به جزوه هایی که هیچی ازش سردر نمی آوردیم خندیدیم...به قبولی های سینه خیزی خندیدیم...به بز و گوسفند و میمون ها خندیدیم...به بِنَفش ها خندیدیم...به پِلَنگی خندیدیم...به جـــــــــــــــــــــان گفتن های ریوالدو خندیدیم...به پدر پسر شجاع خندیدیم...به دکمه های بالا پایین بسته و بند کفش باز و کمر بند کج شون خندیدیم...به کی چی می گه خندیدیم...به زمان طفولیت گفتن خندیدم...به آخرین وداع با اسلحه خندیدیم...می گفت به درد دنیا و آخرتتون می خوره ولی باز خندیدیم...به آقا من فقط محتاج خدام خندیدیم...به بازی سال 56(59؟) صنعت نفت با دارایی تهران خندیدیم...به آب سرد بیرون استادیوم که نمی شد دستت رو بیشتر از 5ثانیه زیرش بگیری خندیدیم...به کوچه ی کنار کتاب فروشی امیرکبیر خندیدیم...به دمپایی تو دست بودن خندیدیم...به گلی که دم خونه بچه ها آوردن و آقا من چقدر خوشحال شدم خندیدیم...به کوجو گفتن ها خندیدیم...به قیژقیژ کفش ها خندیدیم...به ها عاره(آره با لهجه!) گفتن ها خندیدیم...به اینو هر خری یاد می گیره شما که دیگه باهوشید خندیدیم...به کتاب چرتش خندیدیم...به من دارم می رم خارج خندیدیم...به این که فهمیدیم فلش کارت رو کی اختراع کرده خندیدیم...به من از یک مرکز معتبر مدرک رایانه دارم خندیدیم...به وایرلس خندیدیم...به چرا با شرت(ورزشیش منظوره!) می ری بالای پشت بوم خندیدیم...به شوت کردن توپ تو حیاط اونوری ها خندیدیم...به دید زدن حیاط دخترها خندیدیم...به ها چی صد تومن شصت تومن خندیدیم...به باقی نداره خندیدیم...به حساب امروز مال امروز حساب دیروز مال دیروز خندیدیم...به لبلبو فروختن خندیدیم...به آشی که صبح بردیم و خوردیم خندیدیم...به ادعای جزوه کامل بودن و بهترین جزوه ی من جزوه ی کلاسمه خندیدیم...به انتظار اینکه 4-5نفر صد بزنن خندیدیم...به نکست ویک چهار پیج از استوری بوکتون ترجمه می کنید میارید پرزنت می کنید خندیدیم...به این شیپ بودنش خندیدیم...به امتحان ندادن ها خندیدیم...به برگه امضا کردن ها خندیدیم...به ترجمه های تکراری خندیدیم...به ندادن پروژه خندیدیم...به به زانو در آوردن همونی که باهاش کل کل کردم خندیدیم...به بابا گفتن هایش خندیدیم...به برپا گفتن های یهویی خندیدیم...به این که یکی یکی همه ما رو فرستاد شریف خندیدیم...به ادعای مخ ساختن استاد خندیدیم...به همکلاسی بودنش با صدام در دانشگاه بغداد خندیدیم...به برگه های حضورغیابی که هیچ وقت به دست صاحبش نمی رسید خندیدیم...به فوتبال های توی کلاس خندیدیم...به گرد و خاک ها خندیدیم...به روشن یس کانکتینگ سندینگ دیتا دیتا سند ها خندیدیم...به آهنگ گوش کردن های سرکلاس خندیدیم..به هوم آره همینه خندیدیم...به جزوه های تمیزش خندیدیم...به خط قشنگش خندیدیم...به کتاب های تست خندیدیم..به آزمون ها خندیدیم...به باز کردن بند کفش ها خندیدیم...به گره زدنشون به هم به پایه ی میز خندیدیم...به دست ها و صفحه های خط خطی خندیدیم...به فرار کردن ها خندیدیم...به وای هیچی نخوندمی که همیشه ورد زبونش بود خندیدیم...به غربال شدن ها خندیدیم...به دی جی لفته خندیدیم...به کوبیده شدن سرشون به طاق فردوس خندیدیم...به دی جی کلاس خندیدیم...به این که هیچ وقت ماژیک از خودمون نداشتیم خندیدیم...به تخته پاک کن های کش رفته خندیدیم...به سنگر و پشت سنگر خندیدیم...به آدامس های چسبیده به سقف خندیدیم...به اینکه هیچ وقت ردیف ننشستیم خندیدیم...به آرایش دلبخواهی صندلی ها خندیدیم...به صندلی هایی که توش جا نمی شدیم خندیدیم...به این که توی صفحه صفحه ی دفترها و کتاب های بغل دستیم یه اثری از من هست از خرزوخان گرفته تا این رو من ننوشتم خندیدیم...به پایگی(یعنی پایه نبودن) بعضی ها و التماس کردن ها برای هماهنگی با همه خندیدیم ...به اینکه می گفتن تو مورد چت قرار دادی یا مورد چت قرار گرفتی خندیدیم...به مهندس معتادی که کل کلاس هاش پیچونده می شد خندیدیم...به چایی خوردن ها سر کلاس المپیاد خندیدیم...به اینکه نفر اول المپیاد ریاضی جهان گفت ته لنجی ها همون دبی ه خندیدیم...به صفحه ی وسط کتاب زبان پیش خندیدیم...به پدرم يه نصيحت کرد کسي که سوار موتور بشه احمقه خندیدیم...به ماهواره خریدنش و کانال زد دی اف خندیدیم...به برج 117متری مخابرات کوی کارگر خندیدیم...به آچار فرانسه و مظلومیتش و تصادف کردنش خندیدیم...به این که هر چیزی گم می شد تو کلاس ما یافت می شد خندیدیم...به کارتن های شیر که البته خالی بودند تا تمام چوب لباسی ها قفسه ها تابلو ها تمام بخشنامه ها پوسترها منگنه ها و چسب ها و پانچ و صندلی های تک و نقشه ها خندیدیم...به اینکه نردبون گم شد و از ما می خواستن خندیدیم...به اینکه ربع ساعت نیم ساعت زودتر تعطیل می شدیم تا به دخترا نخوریم ولی بچه ها ی ما بعد از دخترها می رفتن خندیدیم...به صدایی که این گونه شنیده می شد:"شخشخشخش! چخشخشهمایسبلی! توپ! نتللاستلبیتبسیتتالچجچحچ! توپ!" که به این معنی بود فلان کلاس توپ رو جمع کن مگه نمی گم توپ رو جمع کنین خندیدیم...به کت سبز طلایی(!) ش خندیدیم...به تابلوی نمازخونه و بسیج تو کلاس خندیدیم...به تابلوی پیش دانشگاهی سر در اتاق یکی از بچه ها خندیدیم...به "من به بچه های تابستون اینا رو نگفتم" خندیدیم...به آمار بیکاری دات کام خندیدیم...به نه اینو نمی گم به چی عیبه زشته! خلاصه خندیدیم...به آزمون هايي که مدرسه می گرفت با نهايت توجه خنديديم...به دیوار رختکن بدون پی که هر روز کج تر می شه خندیدیم...به گنج های مدفون خندیدیم...به ديدن مسابقه فينال و تعطيل کردن کلاس خندیدیم...به خاکی بودن پشت دبیر و "یه چشم پاکی پشت منو پاک کنه" و اون چشم پاک :دی هم من بودم خنیدیدم...به کاریکاتورها می خندیدیم...به خارج رفتن ش خندیدیم...به تولد رفتن ها در اوج امتحانات خندیدیم...به روش درست شدن فلافل هاش که نمي گم ولي بازم خنديديم...به خوندن هر روز سوره ی کوثر در صبحگاه خندیدیم...به اجرای صبحگاه در 30ثانیه خندیدیم...به پرسیدن سوال توسط موآناناسی ترین فرد از فرماندار و رئیس سازمان خندیدیم...به کانکورت گفتن فرماندار خندیدیم...به با صفر درصد اول شدن خندیدیم...به رقابت نداشتن و رفاقتی طی کردن تا جایی که اگر فلانی نبود 5نفر تعطیل بود کارشون خندیدیم...به بحثش درباره جوش زیر بغل به جای درس دادن خندیدیم...به تعریف کردن قصه ها و قورت دادن آب دهانش در موقع اوج هيجان داستان خندیدیم...به هر چی سازمان سنجش ميگه من يه چي ديگه ميگم خندیدیم...به "ما 4ساله با هم زندگی می کنیم" خندیدیم...به شما هم مث پسرم هستید خندیدیم...به امپریالیسم گفتن هاش خندیدیم...به ماشین حسابش خندیدیم...به لقب های بی شمار خندیدیم...به قیافه و حرکت لب هاش موقع تصحیح برگه ها فجیع خندیدیم...اجراهاش که هر دفعه کولاک تر از قبل بود خندیدیم...به اون خط هایی که به نظر ما نباید می دونستیم ولی با تمام جزئیات توضیح دادیم خندیدیم...به اعتصاب و نرفتن سرکلاس خندیدیم...به اتحاد عجیب مان خندیدیم...به به لرزه در آوردن چارستون بدن معاونین خندیدیم...به به چیز خوردن افتادن بعضی ها خندیدیم...به همیشه دیر آمدن ها خندیدیم...به سوالی چرا دیر اومدی خندیدیم...به جواب" دیر شد؟می خوای نریم کلاس خندیدیم؟"...به باورشان به جدی بودن حرفمان خندیدیم...ماشین آتش نشانی روز کنکور خندیدیم...به مراقب ها خندیدیم...به صدای پیجر خندیدیم...به داوطلبان گرامی خندیدیم...به مداد ها خندیدیم...به سوال ها خندیدیم...به جواب ها خندیدیم...به حدس زدن برای شستن سالن توسط آتش نشانی خندیدیم...می دانی؟ ما خیلی پررو هستیم!...باور کن...چرا؟ چون با دیدن نتایج کنکور هم خندیدیم...به این که مرکز باید به جای طومار سفید پارچه ی سیاه نصب کنه و پرچم رو نصفه پایین بیاره خندیدیم...به این که ما پسرها ترکوندیم امسال خندیدیم...به انتخاب رشته کردن با رتبه های قشنگمان خندیدیم...هنوز هم می خندیم!...آینده از آن ِ ماست! س
----------
پ ن1: با تشکر از رفیق و بغل دستی ام که از قضا نوه عمویم هم هست!...تشکر به خاطر تحمل من...به خاطر تحمل این که در صفحه صفحه ی کتاب ها و دفترهایش اثری از من هست...به خاطر نبود یک جا روی دستش که از خط خطی های من دررفته باشد...به خاطر بند کفش های باز شده اش...به خاطر کمکی که در نوشتن این پست کرد...و مهمتر از همه...به خاطر رفیق بودنش
پ ن2: خیلی سعی کردیم چیزی از قلم نیفتد...ولی حتما چیزهایی از قلم افتاده اند...چیزهایی که در ضمیر ناخودآگاهمان برای همیشه باقی می ماند
پ ن3: بعضی از موارد خنده را نگفتم چون اون بالا نوشتم اینجا مکان مقدسی است...پس با یاد یک نفر درست نیست مکان مقدس را نجس کنیم
پ ن4: مرا می بیند و هر دم زیادت می شود دردش! س
خندیدیم و خندیدیم و خندیدیم...س
به کلاس های 50-60نفره ی شنبه ی چند سال پیش خندیدیم...به این که از همون جا پایه ی اون درسمون ضعیف شد خندیدیم...به جزوه هایی که هیچی ازش سردر نمی آوردیم خندیدیم...به قبولی های سینه خیزی خندیدیم...به بز و گوسفند و میمون ها خندیدیم...به بِنَفش ها خندیدیم...به پِلَنگی خندیدیم...به جـــــــــــــــــــــان گفتن های ریوالدو خندیدیم...به پدر پسر شجاع خندیدیم...به دکمه های بالا پایین بسته و بند کفش باز و کمر بند کج شون خندیدیم...به کی چی می گه خندیدیم...به زمان طفولیت گفتن خندیدم...به آخرین وداع با اسلحه خندیدیم...می گفت به درد دنیا و آخرتتون می خوره ولی باز خندیدیم...به آقا من فقط محتاج خدام خندیدیم...به بازی سال 56(59؟) صنعت نفت با دارایی تهران خندیدیم...به آب سرد بیرون استادیوم که نمی شد دستت رو بیشتر از 5ثانیه زیرش بگیری خندیدیم...به کوچه ی کنار کتاب فروشی امیرکبیر خندیدیم...به دمپایی تو دست بودن خندیدیم...به گلی که دم خونه بچه ها آوردن و آقا من چقدر خوشحال شدم خندیدیم...به کوجو گفتن ها خندیدیم...به قیژقیژ کفش ها خندیدیم...به ها عاره(آره با لهجه!) گفتن ها خندیدیم...به اینو هر خری یاد می گیره شما که دیگه باهوشید خندیدیم...به کتاب چرتش خندیدیم...به من دارم می رم خارج خندیدیم...به این که فهمیدیم فلش کارت رو کی اختراع کرده خندیدیم...به من از یک مرکز معتبر مدرک رایانه دارم خندیدیم...به وایرلس خندیدیم...به چرا با شرت(ورزشیش منظوره!) می ری بالای پشت بوم خندیدیم...به شوت کردن توپ تو حیاط اونوری ها خندیدیم...به دید زدن حیاط دخترها خندیدیم...به ها چی صد تومن شصت تومن خندیدیم...به باقی نداره خندیدیم...به حساب امروز مال امروز حساب دیروز مال دیروز خندیدیم...به لبلبو فروختن خندیدیم...به آشی که صبح بردیم و خوردیم خندیدیم...به ادعای جزوه کامل بودن و بهترین جزوه ی من جزوه ی کلاسمه خندیدیم...به انتظار اینکه 4-5نفر صد بزنن خندیدیم...به نکست ویک چهار پیج از استوری بوکتون ترجمه می کنید میارید پرزنت می کنید خندیدیم...به این شیپ بودنش خندیدیم...به امتحان ندادن ها خندیدیم...به برگه امضا کردن ها خندیدیم...به ترجمه های تکراری خندیدیم...به ندادن پروژه خندیدیم...به به زانو در آوردن همونی که باهاش کل کل کردم خندیدیم...به بابا گفتن هایش خندیدیم...به برپا گفتن های یهویی خندیدیم...به این که یکی یکی همه ما رو فرستاد شریف خندیدیم...به ادعای مخ ساختن استاد خندیدیم...به همکلاسی بودنش با صدام در دانشگاه بغداد خندیدیم...به برگه های حضورغیابی که هیچ وقت به دست صاحبش نمی رسید خندیدیم...به فوتبال های توی کلاس خندیدیم...به گرد و خاک ها خندیدیم...به روشن یس کانکتینگ سندینگ دیتا دیتا سند ها خندیدیم...به آهنگ گوش کردن های سرکلاس خندیدیم..به هوم آره همینه خندیدیم...به جزوه های تمیزش خندیدیم...به خط قشنگش خندیدیم...به کتاب های تست خندیدیم..به آزمون ها خندیدیم...به باز کردن بند کفش ها خندیدیم...به گره زدنشون به هم به پایه ی میز خندیدیم...به دست ها و صفحه های خط خطی خندیدیم...به فرار کردن ها خندیدیم...به وای هیچی نخوندمی که همیشه ورد زبونش بود خندیدیم...به غربال شدن ها خندیدیم...به دی جی لفته خندیدیم...به کوبیده شدن سرشون به طاق فردوس خندیدیم...به دی جی کلاس خندیدیم...به این که هیچ وقت ماژیک از خودمون نداشتیم خندیدیم...به تخته پاک کن های کش رفته خندیدیم...به سنگر و پشت سنگر خندیدیم...به آدامس های چسبیده به سقف خندیدیم...به اینکه هیچ وقت ردیف ننشستیم خندیدیم...به آرایش دلبخواهی صندلی ها خندیدیم...به صندلی هایی که توش جا نمی شدیم خندیدیم...به این که توی صفحه صفحه ی دفترها و کتاب های بغل دستیم یه اثری از من هست از خرزوخان گرفته تا این رو من ننوشتم خندیدیم...به پایگی(یعنی پایه نبودن) بعضی ها و التماس کردن ها برای هماهنگی با همه خندیدیم ...به اینکه می گفتن تو مورد چت قرار دادی یا مورد چت قرار گرفتی خندیدیم...به مهندس معتادی که کل کلاس هاش پیچونده می شد خندیدیم...به چایی خوردن ها سر کلاس المپیاد خندیدیم...به اینکه نفر اول المپیاد ریاضی جهان گفت ته لنجی ها همون دبی ه خندیدیم...به صفحه ی وسط کتاب زبان پیش خندیدیم...به پدرم يه نصيحت کرد کسي که سوار موتور بشه احمقه خندیدیم...به ماهواره خریدنش و کانال زد دی اف خندیدیم...به برج 117متری مخابرات کوی کارگر خندیدیم...به آچار فرانسه و مظلومیتش و تصادف کردنش خندیدیم...به این که هر چیزی گم می شد تو کلاس ما یافت می شد خندیدیم...به کارتن های شیر که البته خالی بودند تا تمام چوب لباسی ها قفسه ها تابلو ها تمام بخشنامه ها پوسترها منگنه ها و چسب ها و پانچ و صندلی های تک و نقشه ها خندیدیم...به اینکه نردبون گم شد و از ما می خواستن خندیدیم...به اینکه ربع ساعت نیم ساعت زودتر تعطیل می شدیم تا به دخترا نخوریم ولی بچه ها ی ما بعد از دخترها می رفتن خندیدیم...به صدایی که این گونه شنیده می شد:"شخشخشخش! چخشخشهمایسبلی! توپ! نتللاستلبیتبسیتتالچجچحچ! توپ!" که به این معنی بود فلان کلاس توپ رو جمع کن مگه نمی گم توپ رو جمع کنین خندیدیم...به کت سبز طلایی(!) ش خندیدیم...به تابلوی نمازخونه و بسیج تو کلاس خندیدیم...به تابلوی پیش دانشگاهی سر در اتاق یکی از بچه ها خندیدیم...به "من به بچه های تابستون اینا رو نگفتم" خندیدیم...به آمار بیکاری دات کام خندیدیم...به نه اینو نمی گم به چی عیبه زشته! خلاصه خندیدیم...به آزمون هايي که مدرسه می گرفت با نهايت توجه خنديديم...به دیوار رختکن بدون پی که هر روز کج تر می شه خندیدیم...به گنج های مدفون خندیدیم...به ديدن مسابقه فينال و تعطيل کردن کلاس خندیدیم...به خاکی بودن پشت دبیر و "یه چشم پاکی پشت منو پاک کنه" و اون چشم پاک :دی هم من بودم خنیدیدم...به کاریکاتورها می خندیدیم...به خارج رفتن ش خندیدیم...به تولد رفتن ها در اوج امتحانات خندیدیم...به روش درست شدن فلافل هاش که نمي گم ولي بازم خنديديم...به خوندن هر روز سوره ی کوثر در صبحگاه خندیدیم...به اجرای صبحگاه در 30ثانیه خندیدیم...به پرسیدن سوال توسط موآناناسی ترین فرد از فرماندار و رئیس سازمان خندیدیم...به کانکورت گفتن فرماندار خندیدیم...به با صفر درصد اول شدن خندیدیم...به رقابت نداشتن و رفاقتی طی کردن تا جایی که اگر فلانی نبود 5نفر تعطیل بود کارشون خندیدیم...به بحثش درباره جوش زیر بغل به جای درس دادن خندیدیم...به تعریف کردن قصه ها و قورت دادن آب دهانش در موقع اوج هيجان داستان خندیدیم...به هر چی سازمان سنجش ميگه من يه چي ديگه ميگم خندیدیم...به "ما 4ساله با هم زندگی می کنیم" خندیدیم...به شما هم مث پسرم هستید خندیدیم...به امپریالیسم گفتن هاش خندیدیم...به ماشین حسابش خندیدیم...به لقب های بی شمار خندیدیم...به قیافه و حرکت لب هاش موقع تصحیح برگه ها فجیع خندیدیم...اجراهاش که هر دفعه کولاک تر از قبل بود خندیدیم...به اون خط هایی که به نظر ما نباید می دونستیم ولی با تمام جزئیات توضیح دادیم خندیدیم...به اعتصاب و نرفتن سرکلاس خندیدیم...به اتحاد عجیب مان خندیدیم...به به لرزه در آوردن چارستون بدن معاونین خندیدیم...به به چیز خوردن افتادن بعضی ها خندیدیم...به همیشه دیر آمدن ها خندیدیم...به سوالی چرا دیر اومدی خندیدیم...به جواب" دیر شد؟می خوای نریم کلاس خندیدیم؟"...به باورشان به جدی بودن حرفمان خندیدیم...ماشین آتش نشانی روز کنکور خندیدیم...به مراقب ها خندیدیم...به صدای پیجر خندیدیم...به داوطلبان گرامی خندیدیم...به مداد ها خندیدیم...به سوال ها خندیدیم...به جواب ها خندیدیم...به حدس زدن برای شستن سالن توسط آتش نشانی خندیدیم...می دانی؟ ما خیلی پررو هستیم!...باور کن...چرا؟ چون با دیدن نتایج کنکور هم خندیدیم...به این که مرکز باید به جای طومار سفید پارچه ی سیاه نصب کنه و پرچم رو نصفه پایین بیاره خندیدیم...به این که ما پسرها ترکوندیم امسال خندیدیم...به انتخاب رشته کردن با رتبه های قشنگمان خندیدیم...هنوز هم می خندیم!...آینده از آن ِ ماست! س
----------
پ ن1: با تشکر از رفیق و بغل دستی ام که از قضا نوه عمویم هم هست!...تشکر به خاطر تحمل من...به خاطر تحمل این که در صفحه صفحه ی کتاب ها و دفترهایش اثری از من هست...به خاطر نبود یک جا روی دستش که از خط خطی های من دررفته باشد...به خاطر بند کفش های باز شده اش...به خاطر کمکی که در نوشتن این پست کرد...و مهمتر از همه...به خاطر رفیق بودنش
پ ن2: خیلی سعی کردیم چیزی از قلم نیفتد...ولی حتما چیزهایی از قلم افتاده اند...چیزهایی که در ضمیر ناخودآگاهمان برای همیشه باقی می ماند
پ ن3: بعضی از موارد خنده را نگفتم چون اون بالا نوشتم اینجا مکان مقدسی است...پس با یاد یک نفر درست نیست مکان مقدس را نجس کنیم
پ ن4: مرا می بیند و هر دم زیادت می شود دردش! س