.::چهار سال پیش::.
...سلام
----------
تو یک غروب غم انگیز می رسی از راه
که می برند مرا روی شانه های سیاه
صدای گریه بلند است و جمله هایی هم
-شبیه تسلیت و غصه و غمی جانکاه
به گوش یخزده ام می رسد، وَ فریادی
!شبیهِ حرمتِ این لا اله الا الله
!وَ چشم هام، که چشم انتظار تو هستند
(اگر چه منجمدند و نمی کنند نگاه)
وَ بغض می کُند آن جاجنازه ی من که
س«تو» را همیشه نَفَس» می کشید و «خود» را «آه»!س
چقدر شب که تو را من مرور کردم وُ
! رسیده ام به: غزل، گُل، شکوفه، دریا، ماه
----------
تو یک غروب غم انگیز می رسی از راه
که می برند مرا روی شانه های سیاه
صدای گریه بلند است و جمله هایی هم
-شبیه تسلیت و غصه و غمی جانکاه
به گوش یخزده ام می رسد، وَ فریادی
!شبیهِ حرمتِ این لا اله الا الله
!وَ چشم هام، که چشم انتظار تو هستند
(اگر چه منجمدند و نمی کنند نگاه)
وَ بغض می کُند آن جاجنازه ی من که
س«تو» را همیشه نَفَس» می کشید و «خود» را «آه»!س
چقدر شب که تو را من مرور کردم وُ
! رسیده ام به: غزل، گُل، شکوفه، دریا، ماه
بدون تو، همه ی عمر من دو قسمت شد:س
س«دقیقه های تکیده» ، «دقیقه های تباه»س
اگر چه متن بلندی است درد دل هایم
-سکوت می کنم و شرحِ قصه را کوتاه
که باز جمعه رسید و نیامدی و شدند
س«غروبِ جمعه» و «مرگ» و «وجودِ من» همراه!س
برای بدرقه ی نعش من بیا (هر روز)س
که کار من شده سی بار مرگ (در هر ماه)س
وَ کُلِّ دلخوشی زندگی من، این که
تو یک غروب غم انگیز، می رسی از راه
این سنگ قبر کادوی روز تولدت-مهدی زارعی
----------
پ ن1(بی ربط): 4سال پیش در چنین شبی، در چنین ساعتی داشتم پست می نوشتم...که صدای سرفه ی مادربزرگ آمد و سکته و بیمارستان و عصر فردایش...آه!س
خدایش بیامرزد...خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه
پ ن2: بحث فاتحه و اینا شد یه چی تعریف کنم بخندیم!:دی...از قول کسی تعریف می کنم چون خودم حضور نداشتم...برادر یکی از دوستان سرطان گرفت و مرد...برا فاتحه اش که رفته بودن بروبچ به برادر کوچکترش تسلیت می گفتن...یکی از بچه ها می گه فلانی ایشالا غم آخرت باشه...فک می کنی طرف چی جواب داده باشه خوبه؟...طرف گفته: نه بابا این حرفا چیه!!!!...ملت فقط خودشون رو سریع از اون مجمع(!) به در بردن و ترکیدن از خنده :دی
تو یک غروب غم انگیز، می رسی از راه
این سنگ قبر کادوی روز تولدت-مهدی زارعی
----------
پ ن1(بی ربط): 4سال پیش در چنین شبی، در چنین ساعتی داشتم پست می نوشتم...که صدای سرفه ی مادربزرگ آمد و سکته و بیمارستان و عصر فردایش...آه!س
خدایش بیامرزد...خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه
پ ن2: بحث فاتحه و اینا شد یه چی تعریف کنم بخندیم!:دی...از قول کسی تعریف می کنم چون خودم حضور نداشتم...برادر یکی از دوستان سرطان گرفت و مرد...برا فاتحه اش که رفته بودن بروبچ به برادر کوچکترش تسلیت می گفتن...یکی از بچه ها می گه فلانی ایشالا غم آخرت باشه...فک می کنی طرف چی جواب داده باشه خوبه؟...طرف گفته: نه بابا این حرفا چیه!!!!...ملت فقط خودشون رو سریع از اون مجمع(!) به در بردن و ترکیدن از خنده :دی