.::تَش باد::.
...سلام
----------
...پاک شد
یعنی پاک کردم هر چه نوشته بودم...س
چکیده ی مطلب:س
دلمان خون است، خون!س
آبادان،مظلوم
آبادان، پربلا
آبادان، دل های کباب
آبادان، گرم
آبادان، عشق
آبادان، وطن!س
آبادان، برزیلته! :دی
----------
زمستون بهشون راهکار دادم...دو سه تا...انجام ندادن...کارشون لنگ می زنه تا همی حالا...یعنی هنوز هم می زنه...چند روز پیش باز گفتم...بازم بی اعتنایی...آخر سر گفتم شما که انجام نمی دید و پی گیر نیستین...من انجام می دم براتون ولی نصف مال من...حالا یکی می گه داری باج می دی...یکی می گه باج می گیری...ما که نفهمیدیم!...ولی وجدانن بد حرفی زدم؟...خو اینا که همیجوری دست رو دست گذاشتن تا نمی دونم معجزه بشه چی بشه...حالا بده راهکار دادم...تازه حالا هم که می گم نصف مال من...خوب آدم باید به فکر آینده اش هم باشه! :دی
ولی زهی خیال باطل!...س
----------
ابومسلم بدبخت فلک زده!...تو خونه خودش هم که بازی می کرد انگار تو آزادی بود...همه طرفدار ئی چیزا(:دی) بودن...خو به اینا هم می گن مشهدی؟...ولی کلا نه فقط مشهد...ئی استقلال پرسپولیس هر شهری بازی دارن کلی از ورزشگاه اونا رو تشویق می کنه و تیم شهر خودشون رو "هو"!س
شهر یعنی آبودان!س
کل ورزشگاه و شهر یه دست زرد طِلایی...س
طرفدار...یعنی آبودانیا...ببریم ببازیم بازیم حتی سقوط کنیم تو دسته های پایین تر بازم می گیم نه قرمز نه آبی فِقط زرد طِلایی...امروز هم که بردیم و خوشحالیم! :دی
گفتم که دلمان خون است،خون!...مگه یه فوتبالی دل مردم ه شاد کنه...س
قبلا این رو گذاشته بودم...تیم فوتبال شاهپوری آبادان1936...س
----------
یه عروسی دعوت شدیم از دو طرف...یعنی هم از طرف خونواده ی دوماد هم عروس...چرا اینجوری می گم حالا؟...آخه هر کدوم یه کارت دادن...اونم متفاوت! :دی
این چه جورشه نمی دونم
---------
می دونی...اسمش رو می خوام بذارم برکت...به خودش نمی گم...ولی اسمش رو می ذارم برکت...شاید هم خودش بفهمه...شاید هم خودت بفهمی...س
----------
----------
...پاک شد
یعنی پاک کردم هر چه نوشته بودم...س
چکیده ی مطلب:س
دلمان خون است، خون!س
آبادان،مظلوم
آبادان، پربلا
آبادان، دل های کباب
آبادان، گرم
آبادان، عشق
آبادان، وطن!س
آبادان، برزیلته! :دی
----------
زمستون بهشون راهکار دادم...دو سه تا...انجام ندادن...کارشون لنگ می زنه تا همی حالا...یعنی هنوز هم می زنه...چند روز پیش باز گفتم...بازم بی اعتنایی...آخر سر گفتم شما که انجام نمی دید و پی گیر نیستین...من انجام می دم براتون ولی نصف مال من...حالا یکی می گه داری باج می دی...یکی می گه باج می گیری...ما که نفهمیدیم!...ولی وجدانن بد حرفی زدم؟...خو اینا که همیجوری دست رو دست گذاشتن تا نمی دونم معجزه بشه چی بشه...حالا بده راهکار دادم...تازه حالا هم که می گم نصف مال من...خوب آدم باید به فکر آینده اش هم باشه! :دی
ولی زهی خیال باطل!...س
----------
ابومسلم بدبخت فلک زده!...تو خونه خودش هم که بازی می کرد انگار تو آزادی بود...همه طرفدار ئی چیزا(:دی) بودن...خو به اینا هم می گن مشهدی؟...ولی کلا نه فقط مشهد...ئی استقلال پرسپولیس هر شهری بازی دارن کلی از ورزشگاه اونا رو تشویق می کنه و تیم شهر خودشون رو "هو"!س
شهر یعنی آبودان!س
کل ورزشگاه و شهر یه دست زرد طِلایی...س
طرفدار...یعنی آبودانیا...ببریم ببازیم بازیم حتی سقوط کنیم تو دسته های پایین تر بازم می گیم نه قرمز نه آبی فِقط زرد طِلایی...امروز هم که بردیم و خوشحالیم! :دی
گفتم که دلمان خون است،خون!...مگه یه فوتبالی دل مردم ه شاد کنه...س
قبلا این رو گذاشته بودم...تیم فوتبال شاهپوری آبادان1936...س
----------
یه عروسی دعوت شدیم از دو طرف...یعنی هم از طرف خونواده ی دوماد هم عروس...چرا اینجوری می گم حالا؟...آخه هر کدوم یه کارت دادن...اونم متفاوت! :دی
این چه جورشه نمی دونم
---------
می دونی...اسمش رو می خوام بذارم برکت...به خودش نمی گم...ولی اسمش رو می ذارم برکت...شاید هم خودش بفهمه...شاید هم خودت بفهمی...س
----------
سفر که رفته بودیم...یک روز و نیم من رو گذاشتن سرکار با یه پازل 500قطعه ای...ولی خیلی حال داد...س
باید یکی بگیرم...یه 1000قطعه ای این دفعه!س
----------
دیشب...برنامه ی دو قدم مانده به صبح...حبیب احمد زاده را آورده بود...راستش یک بار این آقای احمدزاده در زمان راهنمایی رانندگی آمده بود مدرسه و دیده بودیمش ولی قیافه ش یادم نبود...همون اول که دیدمش...گفتم این طرف آبادانی ه...که کمی بعد هم فهمیدیم بــــــــله! جناب احمدزاده هستند...خوشم اومد هنوز خصوصیات آبادانی اش را دارد...شاید چون از معدود نویسندگان آبادانی است که هنوز ارتباطش با آبادان قطع نشده و این ها...خیلی دوست دارم بشینم باهاش صحبت کنم در مورد کتاب هاش...مخصوصا شطرنج با ماشین قیامت...داستان های شهر جنگی هم جالب ه...منتظر اکران فیلم اتوبوس شب هم هستم...س
هفته ی دیگه هم قراره بیاد به همین برنامه ی دو قدم مانده به صبح...فکرکنم یک شنبه...س
چند وقت پیش هم رضا امیرخانی مهمان برنامه شان بود...خواننده های منِ او فکر کنم خیلی مشتاق باشند ببینندش!...از دستتان رفت! :دی
----------
پ ن1: دلم ماه محرم می خواد!س
پ ن2: این پست به غیر از پ ن1 و بند آخر، چند شب پیش نوشته شد...ولی حال نکردم پابلیش کنم! همین
باید یکی بگیرم...یه 1000قطعه ای این دفعه!س
----------
دیشب...برنامه ی دو قدم مانده به صبح...حبیب احمد زاده را آورده بود...راستش یک بار این آقای احمدزاده در زمان راهنمایی رانندگی آمده بود مدرسه و دیده بودیمش ولی قیافه ش یادم نبود...همون اول که دیدمش...گفتم این طرف آبادانی ه...که کمی بعد هم فهمیدیم بــــــــله! جناب احمدزاده هستند...خوشم اومد هنوز خصوصیات آبادانی اش را دارد...شاید چون از معدود نویسندگان آبادانی است که هنوز ارتباطش با آبادان قطع نشده و این ها...خیلی دوست دارم بشینم باهاش صحبت کنم در مورد کتاب هاش...مخصوصا شطرنج با ماشین قیامت...داستان های شهر جنگی هم جالب ه...منتظر اکران فیلم اتوبوس شب هم هستم...س
هفته ی دیگه هم قراره بیاد به همین برنامه ی دو قدم مانده به صبح...فکرکنم یک شنبه...س
چند وقت پیش هم رضا امیرخانی مهمان برنامه شان بود...خواننده های منِ او فکر کنم خیلی مشتاق باشند ببینندش!...از دستتان رفت! :دی
----------
پ ن1: دلم ماه محرم می خواد!س
پ ن2: این پست به غیر از پ ن1 و بند آخر، چند شب پیش نوشته شد...ولی حال نکردم پابلیش کنم! همین