دوشنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۸۶

.::مرض::.

...سلام
:پنج شنبه 15 شهریور
بشینم بنویسم پست رو؟...بنویسم که از سال79 تا حالا در خونه ای که مث کعبه سالی یه بار درش باز می شد، بسته شده و دیگه باز نمی شه...بشینم بنویسم تک تک خاطرات رو؟...نه...صفحه ای باز می شه و آهنگی از اون پخش که بغض می گیردمان بد رقم و من هم که نمی تونم گریه کنم و می خوام سر به مانیتور بکوبم که یادم میاد نه این تحمل این ضربه رو نداره...بعد صفحه ی دیگری باز می شود و شعر و متنی نوشته که اشک حلقه می زند ولی فقط حلقه می زند و نمی فهمم چرا یک دفعه انگار سوراخی باشد ناپدید می شود...شاید هم چون کولر اتاق خاموش است و اینجا به شدت گرم، همه اش بخار شده و باز حسرت بر دلمان گذاشت جاری شدنش را...می ذارم یکی دو ساعت دیگه شاید شادتر باشم از غم پست کم شه...نه اصن می ذارم فردا شب می نویسم که ممکنه 2تا دلیل شادی وجود داشته باشه و یه پست بلند بالا بدم مث قبل...س
:جمعه 16شهریور
خوب الان دیگه رسما پشت کنکوری تشریف داریم و خوشحالیم و ساعت 15:30،بیرون استادیوم تختی با بروبچز تو سایه نشستیم خارَک می خوریم
طرفای ساعت 16:30-17 درها رو باز می کنن میریم تو...حوصله کامل نوشتن جزئیات رو ندارم...فقط یکم گفتیم داور عزیزم دقت کن...تشویق کردیم و بد بازی کرد تیم و با صورت های آویزون برگشتیم...باز خوب بود پیرهن تیم رو اونجا پوشیدیم و تونستیم لباس عوض کنیم و گرنه با لباس تیم و صورت های کش اومده اونم تو امیری...نه نه...پررو می گه چرا شما از 3:30 اومدین...خودش ساعت 7 اومده دم بازی...خو اگه ما نرفته بودیم شما کجا می نشستین؟!...تازه خارک خوردیم و به شما هم ندادیم...نمی دونم چرا وقتی هوا تاریک شد گرم تر شد...باختیم...صورت آویزون...زود بریم حداقل به یانگوم برسیم...یانگوم هم مثل نرگس همه رو اوسگول کرده...هی می گیرن ولش می کنن و همه شدن علاف این عالیجناب که چرا زیر بغلش جوش زده و در پی درمان جوش زیر بغل...یادش به خیر چقدر به جای درس دادن درباره ی جوش زیر بغلی که هفته ی پیش زده بود حرف می زد...تازه داستان تعریف می کرد و وسط هاش می فهمید خراب کاری کرده و می گفت ها آره...تازه فلش کارت رو هم اون اختراع کرده بود و در امتحان اعزام به خارج زبان تخصصی رو عربی زده بود و می گفت می خوام برم انگلیس...چی می گفتم؟...آها عالیجناب رو می گفتم و جوش زیر بغل...در پی درمان جوش زیر بغل عالیجناب با طب سوزنی ملکه دستور می دهد یانگوم به زیر زمین رفته و معلوم نیست بانو چوئی چه می کند که عالیجناب کور می شود و می گویند کار بانو هن بوده و بعد می فهمند که بانو هن مرده و در واقع خودشان کشته اند و پس کار یانگوم است و چون اگر بگذارند یانگوم کشته شود وزیر ئوحساب کار چوئی را می رسد پس کار یانگوم نبوده و یانگوم با مینجانگو سالیان خوبی را در کنار هم زندگی می کنند و صاحب یک دختر می شوند که اسمش را می گذارند نرگس...و اما نرگس...س
چه می گفتم؟...آها...خبر خوشحالی را می گفتم...خبر خوشحالی دوم هم از قرار معلوم کنسل...صورت آویزون...اعصاب خراب...این همه گفتار درمانی کردیم همه ش رو تو استادیوم به باد دادیم رفت...حیف که اعتقاد دارم خودی رو نباید جلوی جمع و مخصوصا غریبه کوبید و گرنه می دونستم چی بنویسم...کولر روشن می کنم...سرده...ترموستات رو کم کن خو...آها بد نشد...می نشینم منتظر...خبری نیست که نیست...حافظ هم که انگار مث من هیچی از مثلثات حالیش نیست و فقط بلده موج سینوسی بکشه...نه نه غلط کردم حافظ جون بی خیال...س
:شنبه 17شهریور
دست هام از مچ به پایین درده...کرخت شدم...فک کنم دارم سرما می خورم...همش به خاطر اون کولر لعنتی ه...عکس های عروسی دیشبشون...نه نه نامزدی! تازه امروز عقد کردن...آورده سر و سامون بدم...یه دو نه رو می دم دستش بره حالا تا فردا خدا کریمه..آیین نامه که ندادی پاشو بریم بیرون...نه با خونه می خوایم بریم دکتر!...خو په هیچ....اتفاقی هم که مث که قرار نیس بیفته...بریم بخوابیم
:یک شنبه 18 شهریور
دست ها درده...ادبیاتم ریخته بهم...حس زشت کرختی ه سرماخوردگی...سر درد...عطسه...کوفت...زهر مار...درد...مرض...و چیزهای دیگه که از گفتنشان معذوریم
اومد بقیه عکس ها رو هم گرفت...ها ها عکس های مردم رو بریزم رو اینترنت...مرض دارم خوب...مریضم...سرماخوردم احتمالا...مرده شور آدولت کلد رو ببرن که هیچ غلطی نمی کنه آمریکا...چقدر خارک خوشمزه اس...تا حالا اینقدر خارک تو یه روز نخورده بودم...من خارک دوست دارم...من خارک دوست دارم...من خارک دوست دارم...خوشمزه اس...کلی برامون آوردن...فریز کنیم برا زمستون...شاعر می گه:جیک جیک مستونت بود فکر زمستونت بود؟...هر چند من جیک جیک نمی کنم جون مریضم و مرض دارم و آدمی که مرض دارد که جیک جیک نمی کند ولی فکر زمستون هستم...البته تو فریزر رطب می شن تا اون موقع...اصن شما می دونین خارک و رطب چیه؟ یا فقط خرمای مضافتی بم دیدین؟ اون که بش نمی گن خرما...اصن خوشم نمیاد...بذارین توضیح بدم براتون...نخل طرفای بهار یه چیزایی ازش در میاد قهوه ای رنگ و بین نیم متر تا 1 متر که بهشون می گن دول...بعد اینا رو باز می کنن و دول نخل نر رو میارن و روی اون می ذارن که به این کار می گن بو دادن...خود دول رو هم بعضیا می خوردن مخصوصا عربا، من که خوشم نمیاد...بهش می گن پنیر...بعد اولین مرحله چمری ه...اولین مرحله ی رشد و نمو(!) خرما...دونه های کوچیک و گرد سبز رنگ...بعد می شه خارک...که بسته به نوع درخت که چی باشه اندازه و رنگ اون متفات ه...برهی بهترین نوع ه اینجا...زرد رنگه...بریمی هم هست که زرد و قرمزه(از این تو خونه قبلی داشتیم)...یه نوع های دیگه ای هم هست که بگذریم...بعد اینا می شن رطب...که بلبل ها پدر این رطب ها رو در میارن...بعد تو گرماهای اواخر مرداد و شهریور که بش می گن خرما پزون اینا می شن خرما...ولی خارک خوشمزه اس...س
خرمای مضافتی یه چیزی تو مایه های رطب ه...س
الان هم گرم ه...هم سرده...مریضم...مرض دارم...س
الان هم یه چیزی داره پخش می شه که نمی گم چی...من اصن نمی گم همون چیزی ه که یه دفعه از اون صفحه پخش شد و بغض کردم...ولی حالم خوب نیس...من که دارم پنهان می کنم...مگه نه؟
ولش کن...ولش کن...ولش کن...ولش کن...س
یعنی ئی هفته تو نود نشونمون می ده؟...گفتیم بریم یه جا بشینیم شر نباشه...هر چی بلبشو بود از طرف ما بود!...چقدر ئی پلیس ها نفهمن...ولی خوب حالشون رو گرفتیم!...پلیس ها رو می گم...س
چی می گفتم؟...آها...خارک خوشمزه اس...شایدم چون حمید گفت خوشمزه اس این قدر خوشمزه اس؟...آها گفتم حمید...حمید پاشو بریم یه چرخی بزنیم...خو نیا...پس پا نشو بریم یه چرخی بزنیم...یا پا نشو نریم یه چرخی بزنیم...یا پا نشو نریم یه چرخی نزنیم...حالت های دیگر هم دارد که از ذکر آن ها خود داری می کنیم...مریضم...مرض دارم...خونه تکونیش گرفته حالا...کاپتان کجائی که شاپور لازمم...ئی خوشکل پسر که نمیاد...خو نیاد...نمی دونس که براش یه چی خریدم...هوی کاپتان کی قراره بری حالا؟...ها خوب حال می کنی...چی می گفتم؟ آها مریضی را می گفتم...هنوز کامل نشده...سرفه هم نیست...فقط حس بدی است...این هم نمی گه یه خبری بدم...شاید نگران شه...شاید دلش هزارجا بره...البته حافظ می گه نره...ولی شاید هم ماده باشه...کی می دونه؟...اِ تو می دونی؟...پس بگو...یک و یک و یک...دو و دو و دو...سه و سه و سه...چهار و چهار و چهار...آه گفتم چهار...امشب دو قدم مانده به صبح ندیدم...قرار بود حبیب احمد زاده را بیاورد...تا ادامه ی حرف های اون هفته رو دنبال کنن...ندیدیم دیگه...ولی عجب گوشی ناز و تمیزی ه...دبلیو950 را می گویم...4گیگ حافظه...صفحه لمسی...فقط دوربین نداره...245تومن...این اِن80 رو بفروشم از اینا بخرم؟...یا نه...از مادیات باید گذشت...ز دست دیده و دل هر دو فریاد...که هر چه دیده بیند دل کند یاد...بسازم خنجری نیشش ز فولاد...زنم بر دیده تا دل گردد آزاد...البته این ها که در دل جایی ندارند...شاید هم داشته باشند...وظیفه ی امروز ما شناسایی این بت های پنهان و مبارزه و با آن هاست...چه بسا کسانی خود را خدا پرست و موحد می دانند ولی در مقابل بت های پنهان سر خم می کنند و برای خشنودی غیر خدا کار انجام می دهند...بگذریم...چه می کنه این...این...کی چی می کنه؟...یا دقیق تر بگم...کی چی می گه؟...اصن داشتم چی می گفتم؟...آها...مسابقه ی محله را می گفتم...یادش به خیر...ولی مث که چند وقتیست باز می گذارد این را...و چه گرم نکرده یه دفعه لخت می شوی و می ری وسط زمین همین می شود که درد داشته باشی...اول گرم کن...بعد برو بازی...حتی فیلم بردارهای کنار زمین هم قبل از بازی گرم می کنند...و چه قدر همه خوشحال می شوند...چی کی؟...وقتی همه خوشحال می شوند؟...چرا همه خوشحال می شوند یا کی همه خوشحال می شوند یا کجا همه خوشحال می شوند؟...همین حالا و همین جا همه خوشحال می شوند چون من دیگر نمی خواهم به نوشتن این پست ادامه بدهم...چون مریضم...مرض دارم...ولی خارک خوشمزه است...س