.::!تعطیلات خوش بگذرد، مانولیتو::.
...سلام
نه آنقدرها هم حالم بد نبود...یعنی جسمی یکم حال خوشی نداشتم...ولی همین حالا هم درد دارم...پاییزه و پاییزه /برگ درخت می ریزه /تپلی با حال خسته /زیر درخت نشسته...چه کسی می داند؟...به نظرت؛ کجا بردنش؟ کجاست؟ بِم بگو...هر کس خبری داشت بگوید و خانواده ای را از نگرانی برهاند...س
امروز خارک هم نخوردم...می دونی یعنی چی؟ یعنی خوش نیستم...دوشنبه شب تنها رفتم قدمی زدم و دلستر خریدم...آقا فینگیلی، سفر یعنی چی؟ /-سفر یعنی گشت و گذر /در سرزمین های دگر...دلستر معمولی نداشت که تلخ تر از بقیه باشد و کمی حال گیر تا با حال و روزم یکی باشد...دلستر سیب خریدم...نچسبید زیاد...یعنی رفتم نشستم روی صندلی کنار خیابان و خوردم...می خواستم تنها باشم...یعنی نمی خواستم به کسی بگویم تا بیاید همراهم مردم گرفتارند...می خواستم تنها باشم...فکر کنم...ولی نه تنها بودم...نه فکر کردم آن جور که می خواستم...دو تا بچه خوشکل بنا به دلایلی اون اطراف پلاس شده بودند و هی اومدن بشینن که من پاشم و انک بازی درآوردند که من هم پررو تر از این حرف ها...مخصوصا وقتی تو این مود باشم...حالا کدام مودش را بی خیال...آخر دک شدند...یکی دیگر آمد ولی قبلش اجازه گرفت...یاد وقتی افتادم که بعضی ها به راننده تاکسی می گویند روز به خیر...چرا خبر نداد؟...چرا خبر نمی دهد؟...نمی دانم... و این ندانستن از آن نوع نیست که"در ندانستن آرامشی هست که در دانستن نیست"...و همین است که...اگر همان 3تا را هم نمی دانستم شاید خیلی فکرها می کردم...حال برزخی ام...دیشب یه لحظه خوشحال شدم...کجا می ری جیک و جیک و جیک /اون هم با این بال های کوچیک /-پرپر زنان می رم سفر/به سرزمین های دگر...که شاید 30روز دقیق...ولی 33روز بود...چه کنم...نمی دانم...س
...ونجلیس گوش کن
12 O`Clock
Aquatic Dance
شاید چون چیزی نمی خواند و بی کلام است...مثل این روزها و شب های من...و فقط صدایی شبیه آه می آید...و آه خیلی حرف ها دارد...خیلی حرف هایی که نگفتنی است یعنی قابل بیان شدن نیستند و اگر هم باشند امکان گفتنشان نیست...شنیده ای قصه ی مردی را که تا پیشانی در اندوه فرو رفت؟...س
یکی اینجا سردشه. یکی همه ش شده زمستون...عجب هوای گرمی /چه رخت خواب نرمی /هوا پر از ستاره /چه قدر تماشا داره...یکی بغض گیر کرده تو گلوش و داره خفه می شه. یکی دل تنگه. توی یکی از همین خونه ها، همین نزدیکی ها، دل یکی آتیش گرفته. کسی یک چیکه آب بریزه رو دل ِ ش شاید خنک شه...یادش به خیر...می گفت برو 50تومن،100تومن یخ بخر بیار...یا یک کیسه ی پارچه ای می داد دستمان یا یک نایلون...بعضی وقت ها هم هیچی...و می رفتیم دکان سید یخ می خریدیم و یخ را بغل می کردیم و می دویدیم تا به خانه برسیم...همان خانه که مثل خانه ی خدا بود و سالیانی است درش باز نشده و وقتی می رسیدیم دست هامان کرخت شده بود...از پشت در صدا می آد /انگار صدای پا می آد...کمی که بزرگتر شدیم...رفتیم چند کوچه پاین تر نون سنگک خریدیم...و چه حالی می داد وقتی سنگ ها را از روی نون ها کنار می زدیم و دست هامان می سوخت...و یک روزنامه دور نان ها می پیچیدیم و باز می دویدیم و وقتی می رسیدیم دست هامان از داغی نان ها سرخ شده بودند...سرخ ِ سرخ...آبادان نان سنگکی ندارد...تو جنگلا جا موندم /تنهای تنها موندم /خونه مون رو گم کردم /بهتره که برگردم...ماه هم امشب در آسمان نیست...ولی زمانش مهم است...ماه نماد این لحظات...هی روزگار...راستی...بیا برویم سرایدار مدرسه شویم...پول توش هست حسابی...سرایدار دبیرستان دخترانه ی محل...به قول یکی از بچه ها...هم حال می کنه اونجا هم وضعش توپ!...206اس دی داره همه چی آپشن...نان بازو می خورد...نوش جانش...ما که بخیل نیستیم...فقط گفتم بیا برویم سرایدار مدرسه شویم...همین...کجا برم، کجا نرم؟ /از این طرف؟از اون طرف؟ /خدا جون م سرگردون م /من راه م رو گم کردم /دور خودم می گردم...کمی هم با تو حرف بزنم؟...باشه...رنگینک برای افطار ماه رمضون خیلی می چسبه...بلد نیستی اینجا نوشته بخون یاد بگیر...چه اهمیت دارد گاه، که اگر می رویند قارچ های غربت؟...نمی دانم...یعنی شاید هم بدانم ولی حالا نمی دانم...از تنهایی می ترسم /دیک و دیک و دیک می لرزم /آهای آهای آی بچه ها /من گمشدم تو جنگلا...راستی...خواب دیدم که ملائک در میخانه زدند...اشتباه است؟...خب...می دانم...دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند...ولی مهم این است که ملائک در میخانه را بزنند...گویند سنگ لعل شود در مقام صبر، آری شود ولیک به خون جگر شود...راستی حالا حافظ یک چیزی گفت که نمی گویم...ولی خدا از دهنش بشنوه...س
امروز سپیده آمده بود...یعنی همرا بابا آمده بود...آواز نخون بچه کوچیک /من اومدم جیک و جیک و جیک...با برادرش آمده بود...برادرش نیامد داخل...در باغ نشسته بود...وقتی می خواستم بغلش کنم...سپیده را...یک لحظه ترسیدم بهش دست بزنم...نه به خاطر نامحرم بودنش...به خاطر پاکی و معصومیتی که به شدت در او موج می زد...ولی...بغلش کردم...و چه قدر آرامش بخش بود وقتی سرم را به سرش چسباندم و صورتش را به صورتم...با دستم که بر کمرش بود، ضربان قلبش را حس می کردم...ولی نبوسیدمش...هر چند سخت است...ولی...من سعی می کنم بچه های یکی دو ساله را نبوسم...شما هم سعی کنید جلوی خودتان را بگیرید و نبوسیدشان...سیستم دفاعی بدنشان آن قدرها قوی نیست...یکی منو صدا کنه /بیاد منو پیدا کنه...علیرضا را یادت هست؟...وقتی گفت بعضی وقت ها می دوم تا خدا را از بین انگشت های بچه ها بربایم؟...و چه قدر راست می گفت...س
دلش نمیومد بگه یه تخته ام کمه ولی گفت که اصن تخته ندارم...بازم دارم می خونم...همونایی که چندبار خوندم...چشم درد هم بی خیال...گفتم یک ماه؟دوماه؟سه ماه؟شش ماه؟یک سال؟...گفت همون خوبه...همون...همون...نون سنگک ها داغ هستن...ولی دو دستی می چسبیدمشون و می دویدم...یا دلم نمیاد...بای هم نمی کنم...شاید هم کفاره گناهان باشد...س
آواز نخون بچه کوچیک /من اومدم جیک و جیک و جیک
نه آنقدرها هم حالم بد نبود...یعنی جسمی یکم حال خوشی نداشتم...ولی همین حالا هم درد دارم...پاییزه و پاییزه /برگ درخت می ریزه /تپلی با حال خسته /زیر درخت نشسته...چه کسی می داند؟...به نظرت؛ کجا بردنش؟ کجاست؟ بِم بگو...هر کس خبری داشت بگوید و خانواده ای را از نگرانی برهاند...س
امروز خارک هم نخوردم...می دونی یعنی چی؟ یعنی خوش نیستم...دوشنبه شب تنها رفتم قدمی زدم و دلستر خریدم...آقا فینگیلی، سفر یعنی چی؟ /-سفر یعنی گشت و گذر /در سرزمین های دگر...دلستر معمولی نداشت که تلخ تر از بقیه باشد و کمی حال گیر تا با حال و روزم یکی باشد...دلستر سیب خریدم...نچسبید زیاد...یعنی رفتم نشستم روی صندلی کنار خیابان و خوردم...می خواستم تنها باشم...یعنی نمی خواستم به کسی بگویم تا بیاید همراهم مردم گرفتارند...می خواستم تنها باشم...فکر کنم...ولی نه تنها بودم...نه فکر کردم آن جور که می خواستم...دو تا بچه خوشکل بنا به دلایلی اون اطراف پلاس شده بودند و هی اومدن بشینن که من پاشم و انک بازی درآوردند که من هم پررو تر از این حرف ها...مخصوصا وقتی تو این مود باشم...حالا کدام مودش را بی خیال...آخر دک شدند...یکی دیگر آمد ولی قبلش اجازه گرفت...یاد وقتی افتادم که بعضی ها به راننده تاکسی می گویند روز به خیر...چرا خبر نداد؟...چرا خبر نمی دهد؟...نمی دانم... و این ندانستن از آن نوع نیست که"در ندانستن آرامشی هست که در دانستن نیست"...و همین است که...اگر همان 3تا را هم نمی دانستم شاید خیلی فکرها می کردم...حال برزخی ام...دیشب یه لحظه خوشحال شدم...کجا می ری جیک و جیک و جیک /اون هم با این بال های کوچیک /-پرپر زنان می رم سفر/به سرزمین های دگر...که شاید 30روز دقیق...ولی 33روز بود...چه کنم...نمی دانم...س
...ونجلیس گوش کن
12 O`Clock
Aquatic Dance
شاید چون چیزی نمی خواند و بی کلام است...مثل این روزها و شب های من...و فقط صدایی شبیه آه می آید...و آه خیلی حرف ها دارد...خیلی حرف هایی که نگفتنی است یعنی قابل بیان شدن نیستند و اگر هم باشند امکان گفتنشان نیست...شنیده ای قصه ی مردی را که تا پیشانی در اندوه فرو رفت؟...س
یکی اینجا سردشه. یکی همه ش شده زمستون...عجب هوای گرمی /چه رخت خواب نرمی /هوا پر از ستاره /چه قدر تماشا داره...یکی بغض گیر کرده تو گلوش و داره خفه می شه. یکی دل تنگه. توی یکی از همین خونه ها، همین نزدیکی ها، دل یکی آتیش گرفته. کسی یک چیکه آب بریزه رو دل ِ ش شاید خنک شه...یادش به خیر...می گفت برو 50تومن،100تومن یخ بخر بیار...یا یک کیسه ی پارچه ای می داد دستمان یا یک نایلون...بعضی وقت ها هم هیچی...و می رفتیم دکان سید یخ می خریدیم و یخ را بغل می کردیم و می دویدیم تا به خانه برسیم...همان خانه که مثل خانه ی خدا بود و سالیانی است درش باز نشده و وقتی می رسیدیم دست هامان کرخت شده بود...از پشت در صدا می آد /انگار صدای پا می آد...کمی که بزرگتر شدیم...رفتیم چند کوچه پاین تر نون سنگک خریدیم...و چه حالی می داد وقتی سنگ ها را از روی نون ها کنار می زدیم و دست هامان می سوخت...و یک روزنامه دور نان ها می پیچیدیم و باز می دویدیم و وقتی می رسیدیم دست هامان از داغی نان ها سرخ شده بودند...سرخ ِ سرخ...آبادان نان سنگکی ندارد...تو جنگلا جا موندم /تنهای تنها موندم /خونه مون رو گم کردم /بهتره که برگردم...ماه هم امشب در آسمان نیست...ولی زمانش مهم است...ماه نماد این لحظات...هی روزگار...راستی...بیا برویم سرایدار مدرسه شویم...پول توش هست حسابی...سرایدار دبیرستان دخترانه ی محل...به قول یکی از بچه ها...هم حال می کنه اونجا هم وضعش توپ!...206اس دی داره همه چی آپشن...نان بازو می خورد...نوش جانش...ما که بخیل نیستیم...فقط گفتم بیا برویم سرایدار مدرسه شویم...همین...کجا برم، کجا نرم؟ /از این طرف؟از اون طرف؟ /خدا جون م سرگردون م /من راه م رو گم کردم /دور خودم می گردم...کمی هم با تو حرف بزنم؟...باشه...رنگینک برای افطار ماه رمضون خیلی می چسبه...بلد نیستی اینجا نوشته بخون یاد بگیر...چه اهمیت دارد گاه، که اگر می رویند قارچ های غربت؟...نمی دانم...یعنی شاید هم بدانم ولی حالا نمی دانم...از تنهایی می ترسم /دیک و دیک و دیک می لرزم /آهای آهای آی بچه ها /من گمشدم تو جنگلا...راستی...خواب دیدم که ملائک در میخانه زدند...اشتباه است؟...خب...می دانم...دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند...ولی مهم این است که ملائک در میخانه را بزنند...گویند سنگ لعل شود در مقام صبر، آری شود ولیک به خون جگر شود...راستی حالا حافظ یک چیزی گفت که نمی گویم...ولی خدا از دهنش بشنوه...س
امروز سپیده آمده بود...یعنی همرا بابا آمده بود...آواز نخون بچه کوچیک /من اومدم جیک و جیک و جیک...با برادرش آمده بود...برادرش نیامد داخل...در باغ نشسته بود...وقتی می خواستم بغلش کنم...سپیده را...یک لحظه ترسیدم بهش دست بزنم...نه به خاطر نامحرم بودنش...به خاطر پاکی و معصومیتی که به شدت در او موج می زد...ولی...بغلش کردم...و چه قدر آرامش بخش بود وقتی سرم را به سرش چسباندم و صورتش را به صورتم...با دستم که بر کمرش بود، ضربان قلبش را حس می کردم...ولی نبوسیدمش...هر چند سخت است...ولی...من سعی می کنم بچه های یکی دو ساله را نبوسم...شما هم سعی کنید جلوی خودتان را بگیرید و نبوسیدشان...سیستم دفاعی بدنشان آن قدرها قوی نیست...یکی منو صدا کنه /بیاد منو پیدا کنه...علیرضا را یادت هست؟...وقتی گفت بعضی وقت ها می دوم تا خدا را از بین انگشت های بچه ها بربایم؟...و چه قدر راست می گفت...س
دلش نمیومد بگه یه تخته ام کمه ولی گفت که اصن تخته ندارم...بازم دارم می خونم...همونایی که چندبار خوندم...چشم درد هم بی خیال...گفتم یک ماه؟دوماه؟سه ماه؟شش ماه؟یک سال؟...گفت همون خوبه...همون...همون...نون سنگک ها داغ هستن...ولی دو دستی می چسبیدمشون و می دویدم...یا دلم نمیاد...بای هم نمی کنم...شاید هم کفاره گناهان باشد...س
آواز نخون بچه کوچیک /من اومدم جیک و جیک و جیک