شنبه، مهر ۱۴، ۱۳۸۶

.::می ترسم، از خودم::.

...سلام
----------
مدتی بود که وقتی سر در گریبان جیب فرو می بردم...وحشت می کردم...از خودم...از خودم می ترسیدم...و فکر می کردم که چرا بقیه نمی ترسند؟...مگر نمی بینند مرا؟!...ولی...حالا...دیگر نیازی نیست حتی سر در گریبان جیب فرو برم...در حالت عادی هم از خودم می ترسم...این موجود دو پا خیلی موجود عجیبی است...و وحشتناک...خودم را می گویم...س
*
شب های قدر...یک پسری بود حدودا 4-5ساله...وقتی نگاهش می کردم انگار 4-5سالگی خودم رو می دیدم...هر چند کمی تپل تر بود و بینی اش کوچکتر(!)...ولی به شدت چهره ی کودکی ام را در سیمای او می دیدم...س
*
نمی دانم چرا ولی...فکر می کنم توپ در زمین من نیست...ولی من بدون توپ هم بازی می کنم...شاید هم توپ می آورم و بازی می کنم...دقت کنید که توپ را می آورم نه این که توپی به من داده شده باشد...می خواهم ناراحت شوم...یعنی هستم...ولی...این احساس و تشبیه توپ بازی را به شدت در خود سرکوب می کنم...س
*
صفحه ی کُفِیشه ی آخرین شماره ی هفته نامه ی یادگاری(شماره ی 18) ستون الو یادگاری و اون متن پایین صفحه بسیار جالب و قابل توجه بود...متنش به طنز و به تقلید از کودک فهیم است ولی...درباره ی همان مسئله ای که کلی روضه خواندم...5مهر و این ها...س
:نکته
شاید گفتید کفیشه دیگر چه اسمی است...خدمتتان عرض کنم که نام یکی از محلات آبادان است...در زمان های قدیم اینجا کافی شاپ ی وجود داشته که این کافی شاپ در گذر زمان به کفیشه(!) تغییر نام داده...از این اسم ها زیاد داریم...
س
*
نکته ی قابل توجه در تشکیل اسرائیل اینجاست که...انگلیسی که خودش طراح و عامل اصلی تشکیل اسرائیل بوده...در رأی گیری سازمان ملل برای به رسمیت شناختن اسرائیل...رأی ممتنع داده...اِی اِی اِی...س
*
اون آیین نکوداشتی که قبلا گفتم و برگزار شد...در اهداف برگزاری آن در تهران ملی بودن آن و پوشش رسانه ای و این ها بود که متاسفانه به دلایل (خیلی زیاد) جناحی رسانه ی ملی خدمتگزار مهرورز(!) از این کار سرباز زد...ابطحی یک پست درباره ی آن مراسم نوشته است...اعتماد ملی هم روز بعد از آن عکس روی جلد را به آن اختصاص داد...حتما تا حالا باید متوجه شده باشید که چرا کم لطفی کردند بعضی ها...س
در همین راستا...انتشارات سوره ی مهر کتابی منتشر کرده به نام "نوشتم تا بماند" روزنوشت های آقای جمی از مهر59تا فکر کنم مهر60...کتابی است بسیار بسیار جالب...حداقل برای ما آبادانی ها فکر می کنم خیلی جالب باشد...نقطه قوت این کتاب آن است که خاطره گویی نیست که ذهنی گفته شده باشد بلکه روز نوشت هاست که اکنون در هیبت کتاب چاپ شده است و آدم را قشنگ به آن روزها در حصر می برد...توانستید بگیرید بخوانید ...البته اشکالات و کمبودهایی دارد که قصد دارم با گردآورنده ی آن صحبت کنم...س
*
جناب رفسنجانی در سخنرانیشان در همین مراسم گفته اند که آبادان با موقعیتی که دارد می تواند بهشت کوچکی باشد و باید به حالت قبل از جنگ برگردد و این ها...حالا یکی نیست بگوید خو کوکا! پَه چرا اتمام بازسایِ اعلام کردی!!!...و بعد هم گفته اند که باید منطقه و عراق امن شود تا آبادان به اون حالت برگرده...پَه یعنی هیچ!...یعنی به همی دِلیلی که ئی هیژده نونزه سال زِدیم تو سِرِتون حالانَم کاری سیتون نمی کنیم...جریان همو بزک نمیر بهار میاده...س
----------
پ ن1: کمی ادیبانه نوشتیم!س
پ ن2: من از خودم می ترسم...چرا بعضی نمی ترسند؟!س
پ ن3:خسته ام...خیلی...مهمان داشتیم...جایتان خالی(اگر جایی بود!:دی)...حدودا 50تا...می خواهم بخوابم..س