جمعه، مهر ۲۰، ۱۳۸۶

.::ملال::.

...سلام
----------
گریه سهم ِ دل ِ تنگ ِ...س
پس چرا من این سهمیه را ندارم؟!...خیلی وقت هم هست که مصرف نکرده ام که بگویید تمام شده حتما...س
آااه که چقدر دوست دارم الان گریه کنم...زار بزنم...اینجوری
سر بده آواز هق هق خالی کن دلی که تنگه
هق هق...غریبه ایم یکجورهایی با هم...س
امروز 5شنبه 19مهرماه1386 تمام شد و الان 20مهر است...دومین ماه گشت، ماه گرد هر چه می خواهید اسمش را بگذارید گذشت...و فردا هم که آخرین روز رمضان است پس شنبه بعد از رمضان حساب می شود دیگر؟!...پس باید کنتور بیاندازم برای سومین ماه و شاید هم بیشتر...دلیل دارم!..سندش موجود است...حرف من نیست که بگویید از خودت می گویی...س
س40-50رو است که استاتوس بارم یک چیز نوشته...یک چیز...چیز!...س
هر شب به خودم قول می دهم که این موقع اینجا نیایم...چون آن سنگینی دوست نداشتنی را بیشتر احساس می کنم...و شاید مچاله می شوم...س
من همیشه از زیر سوال های اثباتی امتحانی یک جورهایی در می رفتم...در سخت ترین حالت ممکن چند اثبات را مشخص می کرد دبیر و یکی از اون ها را می داد ما هم معمولا اگر نمره را می گرفتیم دل به این اثبات ها نمی دادیم...اثبات هم اثبات هایی با حل و نوشتار کم و کوچک و جمع و جور...از این اثبات های چند صفحه ای اصلا خوشم نمی آمد...ولی حالا گریبان گیرمان شده...قرار نبود اینقدر طولانی باشد...چه قرار بود چه نبود حالا هست...در آخرین اثبات که غافلگیر کننده و به صورت کوئیز گرفته شد در آخر متذکر شدیم که کمی رحم و مروت را چاشنی کار کنید...هر چه بود و هست قرار بود که نتیجه ی اثبات هر چه بود گفته شود نه پس از به نتیجه رسیدن-هر نتیجه ای- از سر جلسه امتحان بلند شویم و برویم...البته امیدوارم این گونه نبوده باشد...این ها همان توپ بازی هایی است که سرکوب می کنم...یعنی نمی گذارم ریشه بگیرند این فکرها...از آن طرف می گذارم به حساب این که سیمان و مصالح نیست...کارگرها تنبل اند...کج ساخته مجبور به تخریب شده اند...و خلاصه این جور مقولات...البته اول صبح ها خبر از حافظ که می گیرم خوب شارژ می کند ولی خب تا آخر شب و مخصوصا اینجا شارژمان تمام می شود و دلمان می خواهد آواز هق هق سر بدهیم...یا حداقل از سهمیه ی دلتنگی مان استفاده کنیم ولی سهمیه ای نداریم از قرار...شاید هم داریم و...س
بعضی وقت ها هم فکر می کنم شاید کار استکبار جهانی باشد ولی اگر هم باشد باز می دانم که تقصیر خودم است...همه اش کفاره است...کفاره...س
دیگر حرفی ندارم...یعنی نمی توانم بنویسم...دیگر حرف هایم از آن دسته اند که نگفتنی است یعنی قابل بیان شدن نیستند و اگر هم باشند امکان گفتنشان نیست...که به آه تبدیل می شوند...س
می خواهم آه بکشم...س
----------
پ ن: آه...س